لنین و هنر
1400-03-24

لنین و هنر

آناتولی لوناچارسکی[1]

مترجم: جواد کریمی

فایل پی دی اف:لنین و هنر

لنین در طول دوره زندگی اش برای درگیر شدن به هرچیزی شبیه به مطالعه مستقل هنر زمان نداشت، و از آنجایی که تقلیل­گرایی همیشه برای او نفرت­ انگیز و با طبع او بیگانه بوده است دوست نداشت که درباره هنر اظهار نظر کند. همیشه، سلایق مشخصی داشت. او عاشق کلاسیک­های روسیه بود، و رئالیسم ادبی، دراماتورژی، نقاشی و غیره را دوست داشت.

در تاریخ 1905، در طول انقلاب نخست، یک بار مجبور شد تا شب را در خانه دی. آی. لِشچِنکو (D. I. Leshchenko) سپری کند. لشچنکو کسی بود که کلکسیونی بزرگ از ویراست­های ناکفس (Knackfuss) از بزرگترین نویسندگان جهان داشت. صبح روز بعد ولادیمیر ایلیچ به من گفت: “این تاریخ هنر عجب چیز جذابی است! یک مارکسیست کمی اینجا کار دارد! تا صبح نتوانستم چشم روی هم بگذارم، کتاب­­ها را یکی پس از دیگری نگاه می­انداختم. و از اینکه هیچ­گاه برای هنر زمان نداشته و نخواهم داشت احساس تأسف می ­کنم.”  من این عبارات را به وضوح به خاطر می ­آورم.

پیش از این و بعد از انقلاب من با او درباره فعالیت­های هنری متنوعی چندین دیدار داشته­ ام. به خاطر می­ آورم که یک بار مرا خواست و با هم به یک نمایشگاه طرح­های یادبود رفتیم و از آنجا برای پیکر الکساندر سوم که نزدیک کلیسای سِیویِر (Saviour) از پایه زرق و برق­دارش پایین کشیده شده بود باید یک بدل انتخاب می ­کردیم. ولادیمیر ایلیچ همه طرح­ها را بسیار انتقادی مورد یررسی قرار می­ داد. و هیچ کدام از آنها را دوست نداشت. یک طرح، که با روشی فتوریستی انجام شده بود، به نظر می­ رسید که او را به نحو خاصی خیره کرده است، اما زمانی که نظر او خواسته شد گفت: “من اینجا داخل باغ نیستم. از لوناچارسکی بپرسید.” هنگامی که گفتم هیچ طرح با ارزشی اینجا ندیدم او خیلی خوشحال شد و گفت: “من نگران بودم از اینکه شما تعدادی طرح هیولایی فتوریستی خواهید ساخت.”

دیگر بار مسأله به یادبود کارل مارکس مربوط بود. آقای مجسمه­ سازِ با اسم و رسم به نحو ویژه­ای بر ادعاهایش اصرار داشت. طرح او یک پیکره بزرگ بود که “کارل مارکس با چهار فیل حمایت می ­شود” نام داشت. این موتیف غیر منتظره از فرط عجیب و غریب بودن برای همه ما و نیز ولادیمیر ایلیچ زننده بود. بنابراین، مجسمه­ ساز شروع به تغییر طرح خود کرد، و درحالی که با پرّرویی از دادن اولین انعام به دیگران امتناع می کرد این کار را در سه مرحله انجام داد. زمانی که هیأت داوران به ریاست خودم، طرح او را بی برو برگرد رد کرد و درمورد پیشنهاد یک گروه هنری به سرگروهی الیوشین (Alyoshin) تصمیم ­گیری نمود، آقای مجسمه ­ساز درحالی که از تصمیم شکایت داشت درخواست استیناف خود را پیش ولادیمیر ایلیچ برد. ولادیمیر ایلیچ درخواست استیناف او را از روی رقت قلب پذیرفت و از من خواست تا جلسه جدیدی را تشکیل دهیم. او به من گفت که خواهد آمد تا طرح­های ارائه ­شده توسط الیوشین و آقای مجسمه­ ساز را ببیند. او (طرح) الیوشین را خیلی دوست داشت، و طرح آقای مجسمه­ ساز را رد کرد.

همان سال، در یکی از روز­های ماه می، گروه الیوشین در محل و نقطه­ای که قرار بود یادبود مارکس در آنجا باشد یک مدل با مقیاس کوچک ساختند. ولادیمیر ایلیچ اختصاصاً به آنجا رفت و آن را دید. او مدت زیادی دور یادبود قدم زد و درمورد اینکه تا چه میزان بزرگ­تر خواهد شد پرسید، و در نهایت تایید خود را اعلام کرد، هرچند به من گفت: “آناتولی، حتما به هنرمند بگو که مو باید واقعی بنظر آید، بنابراین یک نفر احساسی را از کارل مارکس خواهد داشت که از بهترین پرتره­ هایش دارد، چون بنظر نمی ­رسد (این مو) شباهت زیادی داشته باشد.”

ولادیمیر ایلیچ یک بار در سال 1918 مرا خواست و در خصوص نیاز به ترویج هنر به عنوان وسیله ­ای برای تحریک و تهییج صحبت کرد. او دو برنامه داشت و ارائه کرد. در طرح اول قرار بر این بود که بر روی دیوار­های ساختمان­ها، پرچین­ها و دیگر مکان­هایی که معمولا اعلان­ها را در آنجا آویزان می­ کردند شعار­های انقلابی حکاکی گردد. او برخی از شعار­ها را درست همان موقع و آنجا پیشنهاد داد.

طرح دومش این بود که یادبود­های گچی موقتی از انقلابیان بزرگ هر دو منطقه پتروگراد و مسکو ساخته شود، و این کار در یک مقیاس شدیداً بزرگ انجام شود. هر دو شهر­ شدیداً با پیاده­ سازی ایده لنین موافق بودند، و پیشنهاد شد که باید یک جشن رونمایی برای هر یادبود به همراه یک سخنرانی درباره انقلابی که آن یادبود به او اختصاص دارد برگزار شود، نقش­ها به صورت شفاف باید بر روی پایه ساخته شوند. ولادیمیر ایلیچ این را “پروپاگاندای تاریخی” خواند.

این “پروپاگاندای تاریخی” در پتروگراد کاملاً موفق بود. اولین یادبود شروود رَدیشچو (Shervud’s Radishchev) بود. یک کپی نیز در مسکو بنا شد. متأسفانه یادبود اصل پتروگراد فرو ریخت و دیگر بازسازی نشد. بیشتر یادبودهای پتروگراد به طور کلی فرو ریخت چراکه از مواد ضعیف و شکننده ساخته شدند، و هنوز بیاد دارم که برخی از آنها واقعاً خیلی خوب بودند: نیم­ تنه گاریبالدی (Garibaldi)، شوچنکو (Shevchenko)، دُبرُلیوبو (Dobrolyubov)، هِرتزِن (Herzen) و تعدادی دیگر. آنها توسط هنرمندان چپ­گرا ساخته می­ شدند که از بدترین­ها بودند. برای مثال، زمانی که از سر پروسکایا (Perovskaya) که سبکی کوبیستی داشت رو نمایی شد، بعضی از مردم واقعاً از ترس به عقب پریدند. به نظرم به یاد دارم، یادبود چرنیشفسکی (Chernishevsky) نیز بیشتر از حد تصور زنندگی داشت. بهترین یادبود برای لاسال[2] (Lassalle) بود که در مقابل شهر دوما (City Duma) سابق ساخته شد که تا به امروز برقرار است.[3] من گمان می­کنم که از همان زمان با برنز ریخته­ گری شده است. دیگر یادبود قابل تحسین پیکر ایستاده کارل مارکس بود که متویو (Matveyev) مجسمه­ ساز آن را ساخت. متأسفانه، شکست، در جای آن ( نزدیک اسمُلنی (Smolny) ) هم­اکنون یک سر برنزی از مارکس با قالبی کم و بیش مرسوم فاقد اصالت بیانِ متویو قرار دارد.

در مسکو – خیلی از جاهایی که ولادیمیر ایلیچ توانست از آنها بازدید کند – یادبودها نسبتاً ضعیف بودند.

روی هم رفته تعداد کمی یادبود رضایت­بخش در مسکو وجود داشت. یادبودی که برای نیکیتین (Nikitin) شاعر ساخته شده بود شاید بهتر از بقیه بود. من نمی­ دانم آیا ولادیمیر ایلیچ آنها را دقیق ارزیابی می­ کرد چه می­ شد، اما به هر حال یک بار با بی میلی به من گفت که هیچ چیزی از پروپاگاندای تاریخی محقق نشده است. تجربه پترو گراد را به یاد آوردم، سرش را به نشانه شک و تردید لرزاند و گفت: منظور تو این است که همۀ خوش­ ذوق­ها و با استعدادها در پتروگراد جمع اند و بی­ ذوق و استعداد­ها در مسکو؟” این عجیب و غریب به نظر می­ رسید، و من برای او هیچ توضیحی نداشتم.

او همچنین در مورد لوح یادبود کُنِنکو (Konenkov) تردید­هایی داشت. این طرح خیلی برایش گیرا به نظر نمی­ رسید. َکنِنکو فی­ نفسه، به عنوان موضوع یک واقعیت، این اثرِ مربوط به خودش را، نه بدون شوخ­ طبعی، یک “لوح مینیمو – رئال[4]” (mnimo – real یا شبه – واقع) نامید.

همچنین، آلتمن (Altman) هنرمند را به یاد می­ آورم درحالی که پرتره خالتورین (Khalturin) را که به شیوه نقش ­برجسته کار کرده بود به لنین می­ داد. ولادیمیر ایلیچ آن را خیلی دوست داشت بعدها پرسید آیا این یک نمونه فتوریستی نیست. او فتوریسم را کلاً رد می­ کرد. من در گفتگوی او با دانشجویان استودیوی تکنیکال هنرهای عالی در محل اقامتشان که یک بار با نادژدا کنستانتینوا[5] (Nadezhda Konstantinova) به آنجا آمده بود حضور نداشتم. بعد­ها به من گقته شد که البته مسائل سترگی توسط دانشجویان هنر، که همه آنها چپ بودند، مطرح شده بود. ولادیمیر ایلیچ به سوال­ها با شوخی پاسخ داده، دستشان هم انداخته، اما همچنین به آنها گفته بود که به اندازه کافی احساس کامل بودن برای ورود به بحث جدی درباره هنر را ندارد. او  خودِ آن انسان­های جوان را خیلی خوب فهمیده بود، و خوشحال بود از اینکه آنها به لحاظ ذهنی کمونیست بودند.

ولادیمیر ایلیچ در دوره پایانی زندگی­ اش به ندرت شانس پرداختن به علایق هنری خود را می ­یافت. او چند بار به تأتر رفت، به گمانم همیشه به تأتر هنری می ­رفت. تأتری که خیلی زیاد درمورد آن می ­اندیشید. تأتر هنری همیشه تأثیری شگفت ­انگیز بر او داشت.

ولادیمیر ایلیچ عاشق موسیقی بود. یک بار، چند کنسرت خوب در خانه من برگزار شد. چَلیَپین (Chaliapin) کمی خواند، مِیچیک (Meichik)، رومانوسکی (Romanovsky)، استرادوریس کوارتت (Stradivarius quartet)، کوسِویتسکی (Kusevitsky) و دیگر موسیقی­دان­ها برای ما نواختند. من اغلب ولادیمیر ایلیچ را دعوت می­ کردم، اما او همیشه سرش شلوغ بود. یک بار رک و پوست­کنده به من گفت: “البته، گوش دادن به موسیقی خیلی لذت­بخش است اما، تصور کن، به نحوی مرا آشفته می­ کند. من در این باره سخت­گیرم.” به یاد می­ آورم که رفیق تسیوروپا (Tesyurupa)، کسی که ترتیبی داد تا ولادیمیر ایلیچ را به یک یا دو تا از رسیتال­هایی (recital – از بر خوانی) جذب نماید که توسط رُمانوسکی (Romanovsky) پیانیست در خانه فردی نواخته شده بود، به من گفت که لنین شدیداً از موسیقی لذت برده بود اما مشخص بود که حس پریشانی و اضطراب دارد.

این مسأله از آنجا ناشی نمی­ شود که فرهنگ گذشته به نحو خصمانه­ ای برای ولادیمیر ایلیچ کاملاً دافعه داشت. این نوای باشکوه و باوقار اپرا بود که به نظر می ­رسید برای او طنینی اصیل (landed – gentry) دارد. اما هنر گذشته به همین ترتیب، مخصوصا رئالیسم روسی، برای او جایگاه بالایی داشت.

خوب، اینها اطلاعات واقعی هستند که من می­توانم درباره ولادیمیر ایلیچ از خاطراتم بازگو کنم. تکرار می­ کنم، ولادیمیر ایلیچ هرگز از اصولی خارج از خوش­آیند و ناخوش­آیند زیبایی­ شناختی خود پیروی نمی­ کرد.

*   *   *

. . . در سال 1918 اعضای پرولِکُلت (Proletcult) هجوم سختی را علیه تأتر الکساندرینسکی (Alexandrinsky) به راه انداختند. من خودم با سازمان ارتباط تنگاتنگی داشتم، و در نهایت با درخواست­های مصرانه آنها برای پایان دادن به نیدوس[6] (nidus) هنر ارتجاعی، سردرگم شده بودم.

. . . و بدین ترتیب، زمانی که من برای دیدن او (لنین) به دفترش رفتم – تاریخ دقیقش را به خاطر نمی­آورم اما به هر حال در طول دوره 19-1918 بود – به او گفتم: مایل ام برای حفظ بهترین تأتر­های کشور خیلی تلاش کنم. از همین رهگذر اضافه کردم: “آنها هنوز رپرتوار (Repertoire) های قدیمیشان را اجرا می­ کنند، البته، ما به سرعت آن را از هر کثافتی پاک خواهیم کرد. مخاطبان و مخاطبان پرولتاریایی به طور خاص، به راحتی نمایش­های آنها را همراهی و دنبال می­ کنند. روزگار خودش، به مانند همین مخاطبان، اتفاقاً حتی ارتجاعی­ترین تأتر­ها را مجبور به تغییر خواهد کرد. و من فکر می­کنم سر و کله این تغییر خیلی زود پیدا خواهد شد. به نظر من یک گسست (breaking – up) رادیکال در اینجا خطرناک خواهد بود: ما تا بدینجا جایگزینی برای این حوزه نداریم. و جایگزین جدیدی که توسعه خواهد یافت ممکن است به آن رشته فرهنگی ضربه­ ای محکم و ناگهانی وارد کند. گذشته از همه اینها، با پذیرفتن بی چون و چرای اینکه موسیقی آیندۀ نزدیک بعد از پیروزی انقلاب هم پرولتاریایی و هم سوسیالیستی خواهد شد، نمی­ توانیم، گذشته از همه اینها، تصور کنیم که کنسررواتور­ها و مدارس موسیقی درشان تخته شود و آلات و نت موسیقی “فئودال – بورژوایی” قدیمی سوزانده شود.” ولادیمیر ایلیچ به آنچه می­ گفتم با دقت گوش می ­داد و سپس پاسخ داد که البته این مسیری برای وفاداری به حمایت از امر جدیدی بوده که تحت تأثیر انقلاب متولد شده است. مهم نیست اگر این (خط پرولتاریایی و سوسیالیستی) در ابتدا ضعیف باشد: صرفاً نباید از نقطه نظر زیباشناختی مورد داوری قرار گیرد، در غیر این صورت مسیر قدیمی که همان هنر بالغ ­تر بوده توسعه هنر جدید را به تعویق خواهد انداخت. این هنر قدیمی فی­ نفسه با فرآیندی تدریجی­ تر و کم­ قدرت ­تر متحملِ تغییری خواهد بود و این تغییر تدریجی با رقابتی پشتیبانی می­ شود که بوسیله رقیب جوان آن پیش کشیده شده است.

فوراً به ولادیمیر ایلیچ اطمینان دادم که دقت خواهم داشت مرتکب خطایی نشوم، و گفتم: “ما صرفاً، نباید به مجانین و شارلاتان­هایی راه بدهیم که با تعداد کمی، تلاش می­کنند سوار کشتی ما بشوند تا از ابزار­ها و امکانات ما استفاده کنند و نقشی را ایفا کنند که در حد آن نیستند و به ما آسیب می­ رسانند.”

ولادیمیر ایلیچ پاسخی داد که آن را مو به مو به یاد می­آورم: “درمورد مجانین و شارلاتان­ها عمیقاً حق با تو است. طبقه­ ای که به پیروزی رسیده است، و بعلاوه طبقه­ ای که روشنفکرانی دارد و هنوز نیروی کوچک و کمی است، ناگزیر قربانی این عناصر (مجنون و شارلاتان) می ­شود مگر اینکه از خودش علیه آنها نگهداری کند.” لنین درحالی که می­ خندید اضافه کرد، “این امر نتیجه ­ای ناگزیر و هم نشانه­ای از پیروزی است.”

گفتم “خوب پس، خلاصه هرچیزی که کم و بیش در هنر قدیم نواخته می ­شود حفظ شده است. هنر- منظور من مهره ­های موزه نیست، بلکه هنر موثر مانند تأتر، ادبیات و موسیقی – البته نه با زمختی و ناپختگی، برای تکمیل فرایند تحولش با همان سرعتی که با الزامات جدید مواجه می­ شود، تحت تأثیر قرار می­ گیرد. با گرایش­های جدید با تبعیض رفتار می ­شود. به آنها نباید اجازه داد این عرصه را با پرخاشگری صرف غصب نمایند، بلکه باید به آنها فرصتی داد تا برتری خود را با خدمات واقعی هنری، کسب کنند. در این باره تا حد ممکن به آنها کمک می ­شود.”

لنین در پاسخ گفت: “به نظرم درست است، اکنون تلاش کنید از طریق سخنرانی­های عمومی و مقالات این مسأله را به خانه­ مخاطبانمان و به طور کلی خلق­ها بیاورید.”

پرسیدم: “می­ توانم از شما نقل قول کنم؟”

“نه، چرا؟ من ادعا نمی­ کنم که در هنر­ متخصص هستم. از آنجایی که شما یک کمیسر خلق (People’s Commissar) هستید بایستی خودتان به اندازه کافی اقتدار داشته باشید.” و گفت و گوی ما در اینجا به پایان رسید.

[1]  متن حاضر ترجمه ای است از مقاله­ای تحت عنوان LENIN AND THE ARTS به قلم آناتولی لوناچارسکی از مجموعه آثار جمع­آوری­شده تحت عنوان V. I. LENIN ON LITERATURE AND ART.

[2]  بوسیله زلیت ای. ال. (Zelit.-A. L.) (مجسمه­ساز سینایسکی (Sinaisky) بود و نه زلیت، چنانکه لوناچارسکی به اشتباه نوشته است – ویراستار انگلیسی.)

[3]  این تجدید خاطره در 1924 نوشته شده است.

[4]  Mnimo در زبان روسی یعنی “شبه” (pseudo).

[5]  همسر لنین.

[6]  مکانی که در آن باکتری ها تکثیر شده یا ممکن است تکثیر شوند.

Related posts

:کلیدواژه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

7 + 3 =