بی هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر

بی هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر[1] نگاهی به داستان انفجار بزرگ نوشته هوشنگ گلشیری[2] ائلیاد موسوی فایل پی دی اف:بی هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر یکم استاد گفت: «باشد، میرقصم، اگرچه هیچوقت نرقصیدهام.» خوب، رقصید، خشک بود بدنش، دست و پاش انگار چند تکه چوب بود اما رقصید. میشنوی…

