آفتاب گردان

آفتاب گردان سهراب نبی پور امروز تن بی رنگ خورشید به سفیدی می زد. و جهان در برابر پایانش شاخه می گرفت. دیگر میان کوچه ها و درخت ها فاصله و فرقی نبود جز آن که یکی در گستره ی صلب تری رشد می کرد. شکاف میان دو سطح خاکستری، غبارآلوده پر می شد و…
جادوی منطقی

جادوی منطقی سهراب نبی پور دیگی بر روی اجاق می جوشید. می جوشید و غل می زد. غل غل می کرد و حباب می زد , و هر از گاهی حبابی تا حد انفجار رشد می کرد. رشد می کرد و می ترکید. می ترکید , می پاشید. دیگی بود که درونش جانداران فراوانی…


