مردستان و نولیبرالیسم
1404-09-08

مردستان و نولیبرالیسم

کلکتیو چپ

ترجمه‌ی ساسان صدقی‌نیا

فایل پی دی اف:مردستان و نولیبرالیسم

کتابِ «نارضایتی مردانه» نوشته‌ی سایمون جیمز کوپلند[1] با معرفی آرتور، قهرمان فیلمِ جوکر آغاز می‌شود و او را به‌عنوان فیگور نمادین رنج و نارضایتی مردانه در جهان معاصر به تصویر می‌کشد. آرتور در شغلی تحقیرآمیز به‌عنوان دلقکی تبلیغاتی کار می‌کند، در حالی‌که رؤیای تبدیل شدن به یک استندآپ کمدین را در سر دارد. رؤیایی دست‌نیافتنی چرا که او هیچ استعدادی در طنز ندارد و از مشکلات جدی روانی از جمله خنده‌ی بی‌اختیار در مواقعِ نابجا، رنج می بَرَد. وضعیت از پیش نابسامان او وقتی بدتر می‌شود که به‌دلیل کاهش بودجه‌ی دولتیِ خدمات اجتماعی، دسترسی‌اش به دارو و درمان قطع می‌شود و بی‌هیچ حمایتی رها می‌گردد. آرتور همراه با مادرش، که او نیز به‌خاطر گذشته‌ای پُر از آسیب‌های‌ روانی دچار تروما شده، در فقرِ شدید زندگی می‌کند. هنگامی‌که گروهی از نوجوانان به آرتور در محل کارش حمله می کنند، کارفرمایش به جای حمایت، او را به خاطر نصب تابلوی «تعطیلی فروشگاه»، جریمه کرده و اخراج می‌کند. این حادثه بسان آخرین قطره‌، کاسه‌ی صبرش را لبریز می‌کند و پس از سال‌ها تحقیر و شکست، برای اولین‌بار در خشونت، معنایی از کنترل و هویت می‌یابد که پیش از این هرگز تجربه نکرده بود. با کشتن دیگران، ابتدا برای دفاع از خود و سپس به‌طور عمدی، آرتور برای اولین‌بار احساس می‌کند که واقعاً وجود دارد و بالاخره از سوی جامعه دیده می‌شود. داستان آرتور، با بازی درخشان واکین فینیکس در نقشی که برایش جایزه‌ی اسکار به ارمغان آورد، فراتر از دنیای سینما می‌رود و در دوره‌ای پرتنش از نظر سیاسی، به نمادِ فرهنگیِ قدرتمندی بدل می‌شود. نمایش فیلم در سال ۲۰۱۹، سه سال پس از نخستین دوره‌ی ریاست جمهوری دونالد ترامپ و هم‌زمان با اوج‌گیری جنبش‌های راست افراطی در غرب، باعث شد بسیاری آرتور را به‌ویژه در ارتباط با جامعه‌ی اینسل‌ها (مردانی که «ناخواسته مجرد» هستند)، نمونه‌ای از مرد منزوی و خشونت‌طلب ببینند. اینسل‌ها که پیش‌تر به خاطر اَعمال خشونت‌آمیز گسترده مانند کشتارِ آیلاویستا در سال ۲۰۱۴ بدنام شده بودند[2]، در واقع شروع به همذات‌پنداری با شخصیت آرتور کردند، تصویر او را به‌عنوان نماد پذیرفته و نمایش‌های گروهی برگزار کردند. نقدهای سینمایی به‌شدت دو دسته شدند. منتقدانی مثل دیوید ادلشتاین از Vulture و استفانی زچارک از Time فیلم را متهم به تمجید از خشونت کردند که ممکن است به مانیفست جنبش‌های زن‌ستیز تبدیل شود. در مقابل، مفسران محافظه‌کار مانند چدویک مور، آن‌را نقدی بر زوال مردانگی سنتی دانستند و مشکلات مردان امروز را ناشی از فمینیسم، استفاده‌ی بیش از حد از دارو و کم‌رنگ شدن ارزش‌های مذهبی عنوان کردند. به گفته‌ی کوپلند، این بحث‌ها نکته‌ی اصلی را از دست می‌دهند: هم جریان پیشرو که آرتور را صرفاً یک «شرور» و هم محافظه‌کارانی که زنان و فمینیسم را مقصر می‌دانند، در درک علل پیچیده‌ و اجتماعیِ خشونت مردانه، ناکام‌ هستند. پاسخ جریان پیشرو، که این مردان را «بازنده» یا «ساکنان زیرزمین» می‌نامد[3]، بازتولیدِ همان لحن تحقیرآمیزی است که هیلاری کلینتون درباره‌ی حامیان ترامپ به کار بُرد و آن‌ها را «نفرت‌انگیز» خواند؛ این رویکرد در عمل نتیجه‌ی عکس داد و باعث تقویت هویت گروهی آن‌ها شد. به‌همین ترتیب، مفهوم «مردانگی سمی» اگرچه برای توضیح پدیده‌هایی مثل مردستان به‌کار می‌رود، کافی نیست؛ زیرا این مفهوم مشکل را شبیه یک بیماری ذاتی در مردان جلوه می‌دهد و همزمان نادیده می‌گیرد که بسیاری از رفتارهای «سمی» در واقع ریشه در نهادهای جریان اصلیِ جامعه دارند. برای درک واقعی مردستان، یعنی مجموعه‌ای از وبلاگ‌ها، انجمن‌ها و جوامع آنلاین که به «حقوق مردان» و زن‌ستیزی اختصاص دارند، استفاده از دیدگاهی چندبُعدی و دقیق‌تر ضروری است که الهام گرفته از مفهوم «ابتذال شر» هانا آرنت است. همان‌طور که آدولف آیشمن نه هیولایی بیمارگون بلکه یک بوروکرات معمولی بود که از دستورها پیروی می‌کرد، مردان مردستان نیز نه نابهنجاری‌های اجتماعی بلکه محصول یک سیستم گسترده‌تر هستند. این پدیده پاسخی به بحران چندبُعدی سرمایه‌داری معاصر است و به مردانی که در دنیای در حال تغییر، سرگردان‌اند توضیحی ساده برای مشکلاتشان ارائه می‌دهد (تقصیر زنان و فمینیسم است)، اجتماعی برای احساس تعلق و هویت گروهی فراهم می‌کند و هدفی معنی‌دار به زندگی‌شان می‌بخشد. این همان چیزی است که نظریه‌پردازی همچون لورن برلانت، «جمعِ صمیمی» می‌نامد؛ فضایی که در آن افراد دیدگاه مشترکی از جهان و مجموعه‌ای از شکایات را به اشتراک می‌گذارند و این باعث ایجاد پیوندهای عاطفی و هویتی می‌شود[4].

مردستان شامل چندین خرده‌فرهنگ است: فعالان حقوق مردان (از دهه‌ی ۱۹۷۰ به بعد)، پیک‌آپ آرتیست‌ها (هنرمندان مُخ‌زنی) که تکنیک‌های دستکاری جنسی را آموزش می‌دهند، اینسل‌ها که معتقدند از نظر ژنتیکی در جذب شریک دچار محدودیت هستند و گروه مگتاو (مردان راه خود را می‌روند) که از داشتن هرگونه رابطه با زنان امتناع می‌کنند[5]. برخی از این گروه‌ها معتقدند که جامعه به سمت زن‌محوری (سلطه‌ی زنان) گرایش یافته و فمینیسم، تعادل طبیعی بین مردان و زنان را از بین برده است. دیدگاه‌های آن‌ها با راست افراطی و جنبش‌هایی مانند آلترناتیو راست (Alt-Right) درهم‌تنیده است و اغلب از لحن‌های نژادپرستانه و برتری‌طلبانه‌ی سفید پیروی می‌کنند. خشونت مردستان تنها کلامی نیست (مثل کمپین‌های آزار و اذیت آنلاین با هشتگ Gamergate یا TheFappening)، بلکه به حملات تروریستی واقعی مانند حمله‌ در تورنتو در سال ۲۰۱۸ نیز منجر شده است[6]. کوپلند تأکید می‌کند که با شیطان‌سازی از اعضا یا تقلیل به کلیشه‌ها، نمی‌توان به‌طور مؤثر با مردستان مقابله کرد. این مردان نه هیولاهایی جدا از جامعه بلکه محصول تناقض‌های درونی آن هستند. چالش این است که ساختارهای اجتماعی و اقتصادی‌ای که خشم آن‌ها را برمی‌انگیزد درک کنیم، بی‌آنکه خشونت‌شان را توجیه کنیم. تنها با بررسی دقیق عللی مانند کاهش فرصت‌های اقتصادی برای بسیاری از مردان، بحران منابع سنتی هویت مردانه یا انزوای اجتماعی، می‌توان راهکارهای مؤثر برای بازگرداندن این افراد به جامعه و پیشگیری از افراط‌گرایی ارائه داد.

مردان از خودبیگانه

کوپلند روایتی از روپرت، جوان آلمانی و علاقه‌مند به بازی‌های ویدیویی ارائه می‌کند. این تأمل تلخ، به خوبی جوهر نارضایتیِ مردانه‌ی معاصر را نشان می‌دهد که در مردستان رایج است. روپرت صراحتاً می‌گوید ازدواجْ مُرده و معتقد است طلاق، زندگیِ مردان را به‌طور جبران‌ناپذیری تخریب می‌کند در حالی‌که زنان، تک‌همسری را رها کرده‌اند و از نظر او دیگر شریک قابل اعتمادی برای روابط جدی یا تشکیل خانواده نیستند. او لایه‌ی دیگری از بی‌اعتمادی را به تصویر می‌کشد و می‌گوید که حتی اگر مردان بخواهند خطر ازدواج را بپذیرند، بسیاری ممکن است متوجه شوند که پدر بیولوژیک فرزندانشان نیستند. او به‌طور خاص به مورد فرانسه اشاره می‌کند جایی‌که به گفته‌ی او، مردان مجبور به تأمین مالی کودکانی هستند که از روابط خارج از ازدواج همسرانشان به دنیا آمده‌اند. او نظام آموزشی را نیز مورد انتقاد قرار می‌دهد و آن‌را به‌طور ساختاری به نفع زنان می‌داند، جایی‌که به گفته‌ی او، پسران به‌طور نظام‌مند با ریتالین «مثل آب‌نبات» رام می‌شوند تا رفتارشان کنترل شود، در حالی‌که دختران برای رعایت سهمیه‌های جنسیتی امتیاز بیشتری دارند. روپرت تصویری تیره و ناامیدکننده از آینده‌ی اقتصادی نسل خود ارائه می‌دهد: دیگر هیچ‌کس به داشتن یک بازنشستگیِ آبرومندانه باور ندارد چون آن‌ها تنها یک سوم یا یک چهارم ثروتی را که والدین یا پدربزرگ و مادربزرگشان پس‌انداز کرده‌اند، در اختیار دارند و تحصیلات عالی به تنها پناهگاهی تبدیل شده تا از فقر و بیکاری در بازارِ کار فرار کنند، بازارِ کاری که به‌شکل فزاینده ناپایدار شده است. او معتقد است که روابط با زنان می‌توانست بخشی از درد این شرایط را کم کند، اما مردان حتی وقتی علاقه‌ی عاشقانه‌ی خود را بروز می‌دهند، به‌طور نظام‌مند به چشم شکارچیانِ جنسی بالقوه دیده می‌شوند. با وجود اینکه این اظهارات بیش از یک دهه پیش بیان شده‌اند، همچنان در مردستانِ امروز تأثیرگذارند، جایی‌که مردان از روابط، تحصیل، کار و آینده‌ی خود احساس بیگانگی چندبُعدی دارند. کوپلند اعتبار این نارضایتی را ارزیابی می‌کند و می‌پرسد آیا آن‌ها نمایانگر نگرانی‌های اجتماعیِ مشروع هستند یا صرفاً خشم مردانی که زمانی از امتیاز برخوردار بودند و اکنون در حال از دست دادن قدرت‌شان هستند. مایکل کیمل، جامعه‌شناس و نویسنده‌ی کتابِ «مردانِ سفید عصبانی»، این‌ نارضایتی‌ها را به‌عنوان نمودِ «حق پایمال‌شده» تفسیر می‌کند، یعنی خشم کسانی‌که شاهد فرسایشِ امتیازات تاریخی خود هستند. در دیدگاه کوپلند این پدیده ریشه‌های عمیق‌تر و پیچیده‌تری دارد که با تحولات ساختاری در جامعه و اقتصاد، مرتبط و شایسته‌ی بررسی دقیق است حتی اگر راهکارهای اغلب زن‌ستیز و خشونت‌آمیز مردستان را نپذیریم. آمار نشان می‌دهد که پسران واقعاً در نظام آموزشی با مشکلات فزاینده‌ای مواجه‌اند؛ آن‌ها به‌طور متوسط نمرات پایین‌تری می‌گیرند، احتمال فارغ‌التحصیلی و ورود به دانشگاه برایشان کمتر است و بیشتر در معرض تنبیه انضباطی یا تشخیص اختلالات یادگیری مانند ADHD قرار دارند. داده‌ها بویژه درباره‌ی خودکشی‌های مردانه هشدار‌دهنده است. در انگلستان و ولز، در سال ۲۰۱۹، میزان خودکشی مردان به بالاترین حد از سال ۲۰۰۰ رسید؛ ۱۶.۹ مورد در هر صد هزار مرد در برابر ۵.۳ در میان زنان، فاصله‌ای چشمگیر که در بسیاری از کشورهای غربی نیز دیده می‌شود. در سال ۲۰۲۲، نظام زندان‌های ایالات متحده؛ ۱۱۴۲۳۵۹ مرد را در مقابل تنها ۸۷۷۸۴ زن در خود جای داده بود؛ آماری که هم میزان بالاتر جرم در میان مردان را نشان می‌دهد و هم بازتاب پیامدهای اجتماعی ویرانگر و گسترده‌ی زندانی‌سازی است. آمارها نشان می‌دهد مردان اکثریتِ بی‌خانمان‌ها، قربانیان قتل، کشته‌شدگان حوادث کاری، قربانیان جنگ و همچنین کسانی را تشکیل می‌دهند که بعد از طلاق، حضانت فرزندان‌شان را از دست می‌دهند؛ مجموعه‌ای از واقعیت‌ها که روایت مردستان درباره‌ی «بحران مردانگی» را تقویت می‌کند. با این‌حال باید از تفسیر سطحی این آمار پرهیز کرد؛ زیرا اگرچه پسران در مدرسه موفقیت کمتری دارند اما مردان هنوز هم در سیاست، اقتصاد و علم در موقعیتی برتر قرار دارند. شکاف مزدی میان زنان و مردان همچنان پابرجاست، با وجود پیشرفت زنان در آموزش، شمارِ بیشترِ مردان در زندان‌ها مستقیماً به این واقعیت مربوط می‌شود که آن‌ها بیشتر مرتکب جرائم خشونت‌آمیز می‌شوند، جرائمی که اغلب علیه زنان اما همچنین علیه سایر مردان نیز صورت می‌گیرد. افزون بر این، بیشترِ این آمارها چیز تازه‌ای نیستند؛ مردان همیشه نقش اصلی را در جنگ‌ها داشته‌اند و حضور بیشترشان در مشاغل خطرناک، نتیجه‌ی طرد سنتیِ زنان از این عرصه‌هاست. به‌طرز متناقضی بسیاری از افراد در مردستان اگرچه از مرگ‌ومیر مردان شکایت دارند؛ با ورود زنان به این عرصه‌ها مخالفت می‌کنند، تناقضی که نشان می‌دهد اعتراض‌هایشان بیشتر ناشی از مقاومت در برابر تغییر است تا نگرانیِ واقعی برای رفاه مردان.

ریشه‌ی واقعی مسأله، به‌سادگی در «بحران مردانگی» نیست بلکه در دگرگونی بنیادی معنیِ «مردبودن» در جامعه‌ی امروزی است. در طول تاریخ، فرهنگ غربی به مردان وعده‌ی «ماموریتی» را داده که بر چهار ستون اساسی استوار شده است: مرزی برای فتح کردن (سرزمینی، اقتصادی، فکری)، دشمنی مشخص برای جنگیدن، برادری‌ برای یافتن همبستگی و خانواده‌ای برای حفاظت و تأمین معاش. این آرمان در شخصیت‌های اسطوره‌ای مانند کابوی آمریکایی یا سربازان ANZAC تجسم یافته بود و حس روشنی از هدف و فایده‌ی اجتماعی فراهم می‌کرد[7]. با ظهور نولیبرالیسم و تحولات سرمایه‌داری جهانی، این «ماموریت» سنتی زیر بار تغییرات عظیم اقتصادی، فرو ریخته است. شغل پایدار و پردرآمدی که زمانی به مردان امکان می‌داد با یک حقوق، کل خانواده را تأمین کنند، به شکل فزاینده‌ای نادر شده است. دستمزدهای واقعی از دهه‌ی ۱۹۷۰ ثابت مانده در حالی‌که هزینه‌های زندگی سر به فلک کشیده است و خانواده‌های بیشتری را وادار می‌کند به دو منبع درآمد متکی باشند. خودِ روپرت از این واقعیت ناراضی است که نسل او تنها سهم کوچکی از ثروتی را که والدینشان پس‌انداز کرده‌اند در اختیار دارد و هیچ اطمینانی درباره‌ی آینده‌ی بازنشستگی ندارد.

نولیبرالیسم اوضاع را وخیم‌تر کرده و فرهنگ را به‌طور ریشه‌ای تغییر داده و نقش‌هایِ اجتماعیِ سنتی را با سیستمی «تزئینی» جایگزین کرده است که در آن هویت، نه با مشارکتِ‌ واقعی در جامعه بلکه عمدتاً از طریق مصرف و تظاهر شکل می‌گیرد. مردانی که از حسِ سنتی مفید بودن در جامعه محروم شده‌اند، خود را سرگردان در دنیایی می‌یابند که در آن ارزش‌شان بر اساس ظاهر فیزیکی، موفقیتِ اقتصادیِ فردی و توانایی رقابت در بازاری بی‌رحم سنجیده می‌شود؛ ارزش‌هایی که زمانی عمدتاً به کلیشه‌های زنانه مربوط بودند. این تغییرات، بحرانی جدی در هویت ایجاد کرده است. با رشد پسافمینیسم[8] که مفهوم آزادی زنان را اغلب به شکل تجاری و انتخاب‌های شخصی در مصرف درآورده (مانند مُد یا جراحی زیبایی)، این بحران تشدید شده و مردانی را که خودشان را از این الگوی فرهنگیِ جدید طردشده می‌بینند، بیشتر منزوی و بیگانه کرده است. کوپلند همچنین به بررسی فلسفه‌ی «قرصِ قرمز» پرداخته است که یکی از ستون‌های اصلی مردستان محسوب می‌شود. این فلسفه تصویری تلخ و بدبینانه از جهان ارائه می‌دهد و بر این باور است که روابط میان زنان و مردان از قوانین بیولوژیکِ تغییرناپذیری پیروی می‌کنند که ریشه در هزاران سال تکامل دارند. این مفهوم برگرفته از فیلم «ماتریکس» است جایی‌که «قرص قرمز» نماد انتخابی دردناک اما رهایی‌بخش برای دانستن حقیقت است. این ایده در جهان مردستان بازتفسیر می‌شود تا به اصطلاح، قسمی بیداری نسبت به واقعیتِ روابط زنان و مردان را توصیف کند؛ واقعیتی که در آن گفته می‌شود زنان تحت سلطه‌ی غریزه‌ای بنام «هایپرگامی» هستند که آن‌ها را وادار می‌کند همواره به‌دنبال شرکایی با موقعیت اجتماعی بالاتر باشند، در حالی‌که مردان محکوم‌اند در «بازار جنسی»‌ بی‌رحم و نامتعادلی با یکدیگر رقابت کنند. نمونه‌‌ای بارز از این روایت، داستانی است با عنوان «زندگی جِین بدوی: پسرها به شکار رفته‌اند» که در یکی از انجمن‌های مردستان منتشر شده است. این داستان قبیله‌ای پیشاتاریخی را توصیف می‌کند که در آن «جین» که خود زنی آلفا است، شیفته‌ی «چدراک»، شکارچی نیرومند و سلطه‌گر است در حالی‌که «باب‌نیک»، مرد ضعیف‌تری است که در دهکده مانده و از جِین مراقبت می‌کند. جِین اما از باب‌نیک بیزار است. داستان با صحنه‌ای از خشونت شدید به اوج می‌رسد؛ جایی‌که چدراک باب‌نیک را می‌کُشد و سپس جین را به زور «تصاحب» می‌کند. این روایت به‌مثابه استعاره‌ای از پویش‌های جنسی نخستین ارائه می‌شود؛ جایی‌که بنابر این دیدگاه، زنان به‌طور بیولوژیکی برنامه‌ریزی شده‌اند تا در تمنای مردان «آلفا» باشند و از مردانِ ضعیف‌تر بهره‌کشی کنند. این پست با این ادعا به پایان می‌رسد که چنین رفتارهایی حدود دویست هزار سال ادامه داشته‌ در حالی‌که جامعه‌ی مدرن تنها چند سده قدمت دارد و بدین‌ترتیب نشان می‌دهد که ژن‌های انسانی هنوز «برنامه‌ریزی شده»‌اند تا این منطق‌ بدوی را دنبال کنند. این دیدگاه ضدآرمان‌شهری درباره‌ی روابط جنسیتی، برگرفته از تفسیر افراطی و ساده‌شده‌ای از روان‌شناسی تکاملی است؛ رشته‌ای که اگرچه در دهه‌ی ۱۹۹۰ با کتاب‌هایی مانند «مردان مریخی، زنان ونوسی» محبوبیت یافت اما بعدها به‌طور گسترده‌ای به‌خاطر تعمیم‌های شبه‌علمی مورد انتقاد قرار گرفت. مردستان این نظریه‌ها را پذیرفته و ادعا می‌کند که زنان ذاتاً «هایپرگامی» هستند، یعنی تمایل دارند به‌دنبال مردانی بروند که منابع و موقعیت اجتماعی بالایی دارند، در حالی‌که مردان ذاتاً برای انتقالِ هرچه بیشتر ژن‌های خود برنامه‌ریزی شده‌اند. رولو توماسی از چهره‌های مؤثر در جامعه‌ی مردستان، هایپرگامی را تاریک‌ترین مشکلِ زنان توصیف و مدعی است این زنان هستند که کنترل می‌کنند چه کسی به رابطه‌ی جنسی و عشق دسترسی پیدا کند و مردان را وادارمی‌کنند تا خودشان را با نیازهای بیولوژیکی زنان هماهنگ کنند. این روایت، در میان اعضای مردستان به شکل‌های مختلفی مطرح می‌شود. برای مثال در جامعه‌ی مگتاو، هایپرگامی با کلیشه‌ای نژادپرستانه همراه شده و به یک زن سیاهپوستِ «پول‌پرست» که از شریک خود بهره‌کشی اقتصادی می‌کند، نسبت داده می‌شود. این تصویر در فرهنگ عامه نیز دیده می‌شود و در آهنگ‌هایی مانند Gold Digger اثر کانیه وست بازتاب یافته است. یک پُست بسیار پرطرفدار تصویری از یک زوج سیاه‌پوست را نشان می‌دهد که در آن به جای هدیه‌های کریسمس، مرد قبض‌های پرداخت‌شده به زن هدیه می‌دهد و اعضای انجمن با ریشخند و اظهارات کنایه‌آمیز زن را به طمع‌کاری متهم می‌کنند. همزمان در فضاهای اینسل، تمرکزْ بیشتر روی ظاهرِ فیزیکی است. اینسل‌ها بر این باورند که تنها مردانِ قدبلند، عضلانی و با چهره‌ای مشخص در جذب زنان موفق هستند و مردانی که بِتا یا کاک (cuck) نامیده می‌شوند، به‌ دلیل نقص‌های ژنتیکیِ فرضی مانند فک ضعیف یا قد کوتاه، محکوم به محرومیت جنسی‌اند. «قرص قرمز» نوعی تجربه‌ی شبه‌مذهبی از بیداری است که در آن مردان معتقدند حقیقتی تکان‌دهنده اما اجتناب‌ناپذیر را کشف می‌کنند. همان‌طور که یکی از کاربران r/TheRedPill نوشته است: «قرص قرمز زندگی‌ام را عوض کرد»، و لحظه‌ای را توصیف می‌کند که متوجه شد زنان معمولاً مردان زیادی را در نظر دارند و اگر زنی به او علاقه‌مند نیست، یعنی گزینه‌ی اولش نیست. این نوع افشاگری که اغلب با زبانی دراماتیک مانند «حقیقتْ دردناک اما ضروری است» همراه می‌شود، حس تعلق به یک جمع ویژه را به وجود می‌آورد؛ مردانی که خود را جزو معدود شجاعانی می‌دانند که آماده‌اند با واقعیت عریان روبه‌رو شوند. این فلسفه ذاتاً تقدیر‌گراست و نه راه‌حلی ارائه می‌دهد و نه امیدی؛ بلکه صرفاً توجیهی زیست‌شناختی برای سرخوردگی جنسی و احساسی فراهم می‌کند. این فلسفه روابط را به سطح محاسبات اقتصادی تنزل می‌دهد، جایی‌که هر رفتار محبت‌آمیز، یک استراتژی در راستای باروری تفسیر می‌شود. همان‌طور که محقق دِبی جینگ اشاره می‌کند، مردستان نسخه‌ای حتی سختگیرانه‌تر از هنجارهای دگرجنس‌گرایانه را بازتولید می‌کند؛ جایی‌که مردان مجبور به نمایش مردانگی سمی هستند و زنان، شکارچیانی فرصت‌طلب تصویر می‌شوند. حاصل، دیدگاهی بدبینانه و مأیوس‌کننده از جهان است که به جای گشودن راهی برای تغییر واقعی، پیروانش را در قفسی از رنجش و خودسرزنش‌گری، گرفتار می‌کند. با این‌حال، موفقیت «قرص قرمز» نشان می‌دهد که این روایت، هرچند تحریف‌شده، تا چه اندازه می‌تواند به درد و رنج بسیاری از مردانِ امروز معنا دهد، توضیحی ساده برای مشکلات پیچیده ارائه می‌کند اما این توضیح، با انکار هرگونه امکان تحول فرهنگی و احساسی، کسانی‌را که آن‌را می‌پذیرند به یک زندگی‌ آکنده از تنهایی و کینه محکوم می‌کند.

مردان متعلق به مردستان روایتی جمعی از ستم‌دیدگی می‌سازند و خود را قربانیانِ نظام اجتماعی‌ای معرفی می‌کنند که به گفته‌ی آنان، امتیازهای سنتی مردان را به نفع زنان و به‌ویژه با ظهور فمینیسم، از میان بُرده است. این گفتار که در چارچوب گسترده‌‌ی سیاست‌های هویتی جای می‌گیرد، برای ایجاد حس اتحاد میان اعضای این جوامع آنلاین به کار می‌رود و با جذب افراد جدید، به تداوم حضورِ اعضا درون آن کمک می‌کند. احساسِ طردشدنِ ناعادلانه که معمولاً از آن با عنوان «بحران مردانگی» یاد می‌شود، به محور اصلی مردستان تبدیل شده است و گفت‌وگوها، نظریه‌ها و روش‌های جذبِ نیرو همگی پیرامون این احساس شکل می‌گیرند. یکی از جنبه‌های مهم این پدیده، استفاده‌ی این مردان از زبانی است که معمولاً در جنبش‌های دفاع از حقوق اقلیت‌ها مرسوم است. برای مثال، در یکی از پست‌های منتشرشده در یک انجمن مگتاو، تصویری از یک پارکینگ مخصوصِ زنان دیده می‌شود همراه با این توضیح: به خدا قسم مردها سیاهانِ جدید شده‌اند، از این مزخرفاتِ فمینیستی خسته‌ام!. این نوع گفتار نه‌تنها تبعیضی که مدعی‌اند مردان تجربه می‌کنند، با ستم تاریخی‌ای که بر سیاه‌پوستان آمریکایی روا داشته شده برابر می‌داند، بلکه به‌کلی زمینه‌ی نژادپرستی ساختاری و خشونتی را نادیده می‌گیرد که ویژگی اصلی دوران جداسازی نژادی در ایالات متحده بوده است. این پست همچنین بازتاب الگوی گسترده‌تری است که در آن مردستان به‌طور ضمنی اعضای خود را سفیدپوست فرض می‌کند و در نتیجه، تجربه‌های مردان سیاه‌پوست که ممکن است بخشی از این جامعه باشند به‌کلی نادیده گرفته و روایت‌های تبعیض نژادی‌شان را حذف می‌کند. روایت سرکوبِ مردان در خلأ اجتماعی شکل نگرفته است؛ این پدیده بخشی از جریان گسترده‌تری است که پژوهشگرانی مانند وندی براون آن‌را بررسی کرده‌ و نشان داده‌اند که از دهه‌ی ۱۹۸۰، برخی گروه‌ها هویت سیاسی خود را حول حس «زخم» اجتماعی، شکل داده‌اند. به‌گفته‌ی براون، این پویش باعث می‌شود گروه‌ها خود را عمدتاً از طریق وضعیت «قربانی» بودنشان تعریف کنند و بدین‌ترتیب، حاشیه‌نشینی به عنصری مرکزی در هویت آن‌ها تبدیل می‌شود. مردانِ مردستان دقیقاً همین الگو را دنبال می‌کنند. آن‌ها بر این باورند که فمینیسم به جایگاهشان در جامعه آسیب زده و آن‌ها را از نقش سنتی سرپرست خانواده، از اقتدارشان در روابط و به‌طور کلی از آنچه که برتری مشروع مردانه‌شان می‌دانند، محروم کرده است. نمونه‌ی بارز این ذهنیت، مفهوم «حسادت به واژن» است که در یک پست در یک انجمن «قرصِ قرمز» مورد بحث قرار گرفته است. نویسنده‌ی پست، از مردانی انتقاد می‌کند که به‌گفته‌ی او از مردانگیِ خود دست کشیده و رفتارهایی «زنانه‌تر» مانند ابراز احساسات، جستجوی روابط عاشقانه‌ی پایدار یا نشان دادن آسیب‌پذیری اتخاذ کرده‌اند. این پست، این ضعف فرضی مردان را در مقابل «حسادت زنان به آلت مردانه» قرار می‌دهد؛ زنانی که می‌کوشند در زمینه‌هایی مثل حرفه یا آزادی جنسی شبیه مردان باشند، اما در نهایت، به باور نویسنده، «مفلوک و تنها» باقی می‌مانند. این دوگانه‌انگاری، بازتاب‌ دیدگاهی بسیار سخت‌گیرانه و باینری از جنسیت است، جایی‌که مردان و زنان باید مطابق نقش‌های مشخص و تغییرناپذیر رفتار کنند: مردان، سلطه‌گر و منطقی و زنان، عاطفی و مطیع باشند. به‌گفته‌ی کوپلند، این تصویر آکنده از تناقض است. مردانِ مردستان از «زنانه شدن» جامعه انتقاد می‌کنند و معتقدند که مردانِ امروزی بیش از حد احساسی و ضعیف شده‌اند، اما همین جوامع پُر از نشانه‌های ضعف، خشمِ فروخورده و ناامنی است که اغلب به‌شکل طومارهای طولانی از شکایت‌های شخصی یا درخواست‌‌های حمایت عاطفی از سایر اعضا ظاهر می‌شود. افزون بر این، بسیاری از رهبران مردستان مانند اندرو تیت یا جردن پیترسون، تصویری کاملاً متفاوت از مرد ایده‌آل سنتی، مردی کارگر یا با اندامی تنومند، ارائه می‌کنند. آن‌ها اغلب شخصیت‌های رسانه‌ای هستند که درآمدشان را از فروش دوره‌های افزایش اعتمادبه‌نفس، کتاب‌های خودیاری یا محتوای آنلاین به‌دست می‌آورند، نه از طریق نمایش واقعی آنچه خودشان «فضایل مردانه» می‌نامند. گفتار مردستان بر این باور استوار است که فمینیسم جامعه‌ای ساخته که در آن مردان به‌طور نظام‌مند آسیب‌پذیر شده‌اند؛ ایده‌ای که افرادی مانند کوچ کوری وِین آن را بازگو و بزرگ‌نمایی می‌کنند و معتقدند «مارکسیسم فرهنگی» باعث شده مردان بیش‌ از حد حساس و در مقابله با سختی‌های زندگی، ناتوان شوند. وِین، مانند بسیاری دیگر از اینفلوئنسرها، با بهره‌گیری از ترس و خشم دنبال‌کنندگانش، این بحران فرضی را با ارائه‌ی‌ راه‌حل‌هایی مانند مشاوره، استفاده از مکمل‌ها یا برنامه‌های «بازگرداندن مردانگی» به سودآوری خود تبدیل می‌کند. پایه و اساس همه‌ی این‌ها حسِ عمیق فقدان است: فقدان جایگاه اجتماعی، فقدان اعتماد و فقدان هویتی مردانه که به‌زعم آن‌ها زمانی واضح و ‌بی‌چون و چرا بود. اما با مطالعات جامعه‌شناختی، می‌دانیم که شواهد واقعی وجود ندارد که نشان دهد مردان واقعاً در جامعه بیش‌تر «زنانه» یا کمتر سلطه‌جو شده‌اند. برعکس، آمار مربوط به تفاوت‌های دستمزدی، خشونت جنسیتی و نمایندگی سیاسی نشان می‌دهد که مردان، به‌ویژه آن‌هایی که سفیدپوست و مرفه هستند، همچنان قدرتی ناعادلانه در اختیار دارند. روایتِ قربانی‌شدنِ مردان در مردستان، تنها ابزاری بلاغی برای توجیه خشم نسبت به زنان و فمینیسم است و در عین حال پاسخی ساده به مسائل پیچیده ارائه می‌دهد: تأیید دوباره‌ی تصویری سمی و کلیشه‌ای از مردانگی. این سازوکار که بر پایه‌ی پیش‌فرض‌های نادرست استوار است، می‌تواند احساس انزوا و خشم را تشدید کرده و برخی مردان را به‌سوی ایدئولوژی‌هایی افراطی‌تر و خطرناک‌تر سوق دهد.

به باور مردستان، فمینیسم به‌طور نظام‌مند مردان را از امتیازات سنتی‌شان محروم کرده و به‌ویژه با کنترل بر جنبه‌های جنسی مردانه، آسیب عمیق و جبران‌ناپذیری به آن‌ها زده است. کوپلند به یک سند به نامِ «راهنمای قرص قرمز برای پسران» ارجاع می‌دهد، سندی که ادعا می‌کند از دهه‌ی ۱۹۶۰ به بعد، مردانگی از چند جهت مورد حمله قرار گرفته و اصطلاحاتی مانند «فرهنگ تجاوز»، «زن‌ستیزی» و «پدرسالاری» برای شیطانی جلوه دادن رفتار جنسی مردان و محدود کردن قدرت اجتماعی آن‌ها به کار رفته است. انتقاد از فمینیسم اغلب به‌صورت نگرانی ظاهری برای خودِ زنان نیز مطرح می‌شود، مانند اریکا جونگ که در مقاله‌ای در سال ۱۹۸۶ می‌نویسد به‌خاطر ستایش مادرانگی و قدرت زنان، از سوی جمعی از فمینیست‌ها مورد اعتراض و تمسخر قرار گرفته بود. جونگ، فمینیسم را متهم کرد که به ایدئولوژی‌ای تب‌آلود، ضد مرد و ضد خانواده‌ی هسته‌ای تبدیل شده و ارتباط خود را با زنان عادی‌ای که می‌خواهند با مردان زندگی کنند و فرزند داشته باشند، از دست داده است. لورن برلانت با تحلیل این نمونه، آن‌را نشانه‌ای از یک بحران داخلی در فمینیسم می‌داند. این بحران مربوط به معنای واقعی زن‌بودن است و پسا‌فمینیسم تلاش کرده با ارائه‌ی یک «قرارداد پنهان جنسی» و جدید، از آن عبور کند. به باور آنجلا مک‌رابی، پسا‌فمینیسم زنان را تشویق می‌کند تا از مطالبات رادیکال‌تر جنبش چشم‌پوشی کنند و در عوض به بازار کار و آزادی‌های جنسی تازه دسترسی پیدا کنند اما مردستان، زنانِ فمینیست معاصر را متهم می‌کند که این قرارداد را رعایت نکرده و همچنان برای منافع اقتصادی و جنسی می‌جنگند که به زیان مردان است. گفتار آن‌ها به‌شدت تحت تأثیر مفهوم «کین‌توزی» نیچه‌ای است؛ قسمی کینه و رنجش که به دنبال قربانی‌ای می‌گردد تا ناراحتی و نارضایتی خود را توجیه کند. در اینجا هدف، فمینیسم است که به‌عنوان جنبشی دیده می‌شود که «اغراق کرده» و به «استراتژی‌ جنسی» تبدیل شده تا مردان را کنترل و سرکوب کند. در یک پست معرفی در r/TheRedPill به‌صراحت آمده که «فمینیسم یک استراتژی جنسی است» و رشد مردستان به‌عنوان پاسخی ضروری به آنچه این گروه انحراف بازار جنسی به نفع زنان می‌داند، توجیه می‌شود. این حس خشم و دل‌خوری به شکل یک «جنگ فرهنگی» بروز پیدا کرده که در جبهه‌های مختلف از بحث‌ها درباره‌ی «مردانگی سمی» گرفته تا جنجال‌ها حول جنبشِ می‌تو، جریان دارد. مردستان به‌شدت با مفهوم «مردانگی سمی» مخالفت می‌کند و آن را حمله‌ای به ذات مرد می‌داند و در عین حال از ایده‌ی «زنانگی سمی» حمایت می‌کند، مفهومی که به مجموعه‌ای از رفتارهای دست‌کاری‌کننده و معمولاً زنانه مانند تخریب اعتبار دیگران اشاره دارد. یک مثال بارز از این تناقض، واکنش‌ها به کمپین تبلیغاتی ژیلت در سال ۲۰۱۹ است که مردان را به مقابله با رفتارهایی مانند زورگویی و آزارهای جنسی تشویق می‌کرد. مردستان پیام کمپین را حمله‌ای به مردانگی تعبیر کرد و همزمان با برچسب «زنانگی سمی» به رفتارهای تخریبی فرضی زنان اشاره کرد و حتی برند را تحریم نمود. علاوه بر فمینیسم، هدف دیگری که مردستان مورد حمله قرار می‌دهد، دولت است. دولتْ متهم است به‌طور نظام‌مند از زنان حمایت می‌کند و در مقابل، حقوق مردان را به‌ویژه در زمینه‌هایی مانند نفقه، حضانت فرزندان و رسیدگی به وضعیت سربازان بازنشسته، نادیده می‌گیرد. یک پست در ردیت، یک کهنه‌سرباز جنگ را نشان می‌دهد که با وجود خدمت در عراق و افغانستان، مجبور است هزاران دلار نفقه برای فرزندانش بپردازد در حالی‌که حضانت آن‌ها را ندارد. این مورد به‌عنوان شاهدی ارائه می‌شود برای دولتی که به گفته‌ی آن‌ها، تحت سلطه‌ی فمینیسم قرار گرفته و به مردانی که همه‌چیزشان را برای ملت فدا کرده‌اند، خیانت کرده است. کامنت‌ها بر این پست نشان‌دهنده‌ی خشم عمیق نسبت به زنان است که با اصطلاحات تحقیرآمیزی مانند «thot spouse» (اصطلاحی که زنان نظامیان را متهم به خیانت در طول ماموریت‌ می‌کند) و «foids» (اصطلاحی زن‌ستیز که زنان را به سطح اشیاء تنزل می‌دهد) توصیف می‌شوند. این افکار در چارچوب یک حس گسترده‌‌ی «ضد سیاست» (anti-politica) در غرب جای می‌گیرند؛ حسی که با بی‌اعتمادی نسبت به نهادهای دموکراتیک مشخص می‌شود و آن‌ها را فاسد و جدا از نیازهای واقعی مردم می‌بیند. جوردن پیترسون نماینده‌ی این نوع نقد به دولت است و به‌زعم او دولت‌ها و شرکت‌های بزرگ با هم همکاری می‌کنند تا آزادی‌های فردی را محدود کنند. پیترسون به بهانه‌ی آزادی بیان با امتناع از به‌کاربردن ضمایر مدنظر افراد نان‌باینری، این باور را نشان می‌دهد. با وجود این بی‌اعتمادی به نهادها، بسیاری در مردستان همچنان دلبستگی نوستالژیک به ایده‌ی ملت و سرمایه‌داری دارند و به‌جای آن، فمینیسم و سیاست‌مداران فاسد را مسئول مشکلات اجتماعی می‌دانند. همان‌طور که به شکل خلاصه یک کاربر در کامنتی می‌نویسد: «کشورت را دوست داشته باش، به دولتت نفرت بورز»، که بازتابی از تناقض رایج پوپولیسم راست‌گراست؛ ایده‌آل‌سازی از گذشته در حالی‌که ساختارهای سیاسی کنونی را رد می‌کند. مردستان از بررسی ریشه‌های ساختاری نارضایتی مردان، مانند نابرابری‌های اقتصادی در سرمایه‌داری نولیبرال، اجتناب می‌کند و ترجیح می‌دهد همه‌ی تقصیرها را به گردن فمینیسم و دولت بیندازد. وندی براون معتقد است وقتی بی‌عدالتی‌های سرمایه‌داری به‌عنوان امری طبیعی و بدون بار سیاسی پذیرفته شوند، سایر تفاوت‌های اجتماعی مانند جنسیت، به کانون خشم و نارضایتی مردمی تبدیل می‌شوند. این دقیقاً همان چیزی است که در فضای مردستان رخ می‌دهد، جایی‌که فمینیسم به مقصر اصلی تبدیل و مسئول تمام مشکلات مردان مدرن از بی‌ثباتی اقتصادی تا تنهایی عاطفی معرفی می‌شود. این سازوکار موجب تشدید یک جنگِ فرهنگیِ قطبی‌شده می‌شود و توجه را از دلایل واقعی بحران مردانگی دور می‌کند، طوری که هر راه‌حل سازنده‌ای عملاً غیرممکن می‌شود.

خشونت و نیهیلیسم

بحران تنهاییِ مردان در جامعه‌ی امروز یک پدیده‌ی اجتماعیِ جدی است که با مطالعات اخیر به‌خوبی ثبت و گزارش شده و تصویری هشداردهنده ارائه می‌دهد. داده‌ها نشان می‌دهند که مردان، به‌ویژه در گروه‌های سنی جوان‌تر و میان کسانی‌که ازدواج نکرده‌اند، سطح بی‌سابقه‌ای از انزوا و گوشه‌گیری اجتماعی را تجربه می‌کنند. تحقیقات Equimundo در سال ۲۰۲۳ نشان می‌دهد که ۶۶٪ از مردان آمریکایی بین ۱۸ تا ۲۳ سال احساس می‌کنند که واقعاً هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌شناسد[9]، در حالی‌که آمارهای دانیل کاکس در سال ۲۰۲۱ نشان می‌دهد که درصد مردانی که هیچ دوست صمیمی ندارند از سال ۱۹۹۰ چهار برابر شده و به رقم نگران‌کننده‌ی ۱۵٪ رسیده است[10]. وضعیت در میان مردان مجرد حتی وخیم‌تر است: یک نفر از هر پنج نفر می‌گوید هیچ رابطه‌ی معناداری ندارد و این نسبت در میان مردان زیر سی سال به یک نفر از هر چهار نفر می‌رسد. این انزوا نتیجه‌ی تعاملی پیچیده‌ میان هنجارهای جنسیتی مخرب و تغییرات گسترده‌ی اجتماعی و اقتصادی است. ریشه‌های این همه‌گیریِ تنهایی در مردانگیِ هژمونیک نهفته است؛ مردانگی‌ای که خودکفایی را ستایش می‌کند و ابراز احساسات را سرکوب می‌کند و در نتیجه ایجاد و حفظ پیوندهای عمیق را برای مردان دشوار می‌سازد. به گفته‌ی محققانی مانند پُل ویلیس و الکس ویکِری، ویژگی‌هایی که به‌طور سنتی با مردانگی مرتبط دانسته می‌شوند، در شکل‌گیری دوستی‌های واقعی و صمیمانه عمیقاً ناکارآمد و مشکل‌آفرین هستند. این پدیده را باید در چارچوب گسترده‌تر نولیبرالیسم و تغییراتی که این نظام در روابط اجتماعی ایجاد کرده مورد بررسی قرار داد. آلن سیرز جامعه‌شناس کانادایی معتقد است بازسازی‌ سرمایه‌داری به‌تدریج زمان فراغت را کاهش داده و پیوندهای اجتماعی را تکه‌تکه کرده است، به‌طوری که افراد مجبورند ساعت‌های طولانی‌تری کار کنند و دانشجویان نیز برای بقا، همزمان به تحصیل و کار بپردازند. به‌موازات این روند، فرهنگ تزئینی دیدگاهی فوق‌فردگرا از جامعه ترویج کرده تا جایی‌که هر فرد به موجودی تبدیل می‌شود که در بازار جهانی با دیگران رقابت می‌کند، موضوعی که تحلیل‌های وندی براون درباره‌ی فروپاشی مفهوم «اجتماعی» در عصر نولیبرالیسم آن‌را نشان می‌دهد. در این چشم‌انداز ناامیدکننده، مردستان به‌مثابه پاسخی سطحی به جستجوی ناامیدانه‌ی انسان‌ها برای برقراری ارتباط ظاهر می‌شود. این مجموعه از جوامع آنلاین که شامل انجمن‌های قرص قرمز، فضاهای مگتاو، محیط‌های اینسل و دنبال‌کنندگان افرادی مانند جردن پیترسون و اندرو تیت می‌شود، به مردان منزوی، هم مکانی برای ابراز ناراحتی‌هایشان و هم هویتی جمعی برای همذات‌پنداری فراهم می‌کند. همان‌طور که مایکل کیمل مستند کرده، بسیاری از جوانان تنها به‌خاطر نیاز ساده به دیده و شنیده شدن به این فضاها روی می‌آورند. قدرت این فضاها در این است که می‌توانند همان چیزی باشند که برلانت آن‌را «جمع‌های صمیمی» می‌نامد؛ جایی‌که مردان ناخرسندی‌های خود را به اشتراک می‌گذارند و با تکیه بر دیدگاهی مشترک نسبت به جهان، حس تعلق ایجاد می‌کنند. شهادت‌هایی که در این انجمن‌ها جمع‌آوری شده‌اند بسیار گویا هستند، یک کاربر اینسل می‌نویسد: «شما برادرانی هستید که هرگز نداشتم»، در حالی‌که یک پست مگتاو با عنوان «یک پست دیگر برای اینکه بگویم چقدر دوست‌تان دارم» قدردانی خود را از یافتن یک مکان برای درک متقابل در جامعه‌ی آنلاین ابراز می‌کند. این همبستگی سطحی، در واقع، پویش‌های پیچیده‌تر و اغلب متناقض را پنهان می‌کند. مردستان فقط به همراهی اکتفا نمی‌کند بلکه مسیری سختگیرانه برای بهبود شخص ارائه می‌دهد و عناصر خودیاری را با دیدگاهی به‌شدت مردسالارانه از جهان ترکیب می‌کند. شخصیت‌هایی مانند جردن پترسون با کتابش «دوازده قانون برای زندگی» و اندرو تیت با برنامه‌ی «دانشگاه هاسلر» به‌خوبی این گرایش را تجسم می‌بخشند و بحران مردانگی را به فرصتی تجاری تبدیل می‌کنند. کمپین NNN در ساب‌ردیت r/TheRedPill یک نمونه‌ی بارز است.[11] مردان تشویق می‌شوند که از سه عادت ناپسند (از جمله مصرف الکل و تماشای پورنوگرافی) دست بکشند و رفتارهای «فضیلت‌مندانه» مانند ورزش قدرتی یا مدیتیشن را در پیش بگیرند. اگرچه شرکت‌کنندگان پیام‌های همدلانه رد و بدل می‌کنند (مانند «ادامه بده برادر!»)، پیام ضمنی واضح است: پذیرش در این جامعه، مشروط به پایبندی به ایده‌آل‌های مشخصی از مردانگیِ نمایشی است. این پرستشِ خودانضباطی به‌طرز خطرناکی با روایت‌های ملی‌گرایانه و برتری‌طلبانه درهم‌تنیده شده، جایی‌که بدن مردانه‌ی ورزیده، کارآمد و نظامی‌شده به نمادی از مقاومت در برابر فرضیه‌ی «زوال غرب» تبدیل می‌شود. یک پُست مهم با عنوان «وظیفه‌ی مدنی‌ات را انجام بده» می‌نویسد: «تمرین کن، بدو، بازی کن». این عبارت برگرفته از سخنرانی ژنرال بازنشسته‌ی ارتش آمریکا، مارک هرتلینگ است که چاقی را تهدیدی برای امنیت ملی می‌داند و تأکید می‌کند مردان باید تناسب اندام خود را حفظ کنند تا از جامعه در برابر آنچه هجوم مهاجران می‌خواند، دفاع کنند. طنین این نوع گفتار با شدت نگران‌کننده‌ای در بیانیه‌ی عامل فاجعه‌ی کرایست‌چرچ نیز شنیده می‌شود؛ او مردان اروپایی را متهم می‌کند که «ضعیف شده‌اند» و به «جابجایی اتنیکی» اجازه داده‌اند[12]. بنابراین، مردستان تصویری از جهان ترسیم می‌کند که در آن بحران‌های مردانه بهانه‌ای برای پیشبرد برنامه‌ای ارتجاعی می‌شوند.

با وجود وعده‌های برادری، این جوامع اغلب در ایجاد پیوندهای واقعی ناکام می‌مانند و مردان را بیش از پیش منزوی می‌کنند. به جای پرداختن به دلایل ساختاری تنهایی، از فروپاشی دولت رفاه تا بی‌ثبات‌کاری، مردستان، زنان و اقلیت‌ها را  مقصران خیالی معرفی می‌کند و راه‌حل‌هایی فردگرایانه ارائه می‌دهد که حس خشم و بیگانگی را تداوم می‌بخشند. این فضاها توهم حمایت جمعی ایجاد می‌کنند، در حالی‌‌که در واقع شرکت‌کنندگان را در چرخه‌ای از خودسرزنش‌گری و خشم گرفتار می‌کنند. نتیجه‌ی نهایی، شکل‌گیری جامعه‌ای است که با وجود اینکه به شکل وسواسی از «پیوند و برادری» سخن می گوید، در عمل همان الگوهای انزوا و گسستی را بازتولید و تشدید می‌کند که مدعیِ مبارزه با آن‌هاست و سرانجام مردانی برجای می‌گذارد تنها‌تر و خشمگین‌تر از پیش، اسیرِ تصویری هرچه سمی‌تر و ضعیف‌تر از هویت مردانه. جنبش مگتاو شاید بارزترین نمونه‌ی این تناقض باشد. این جنبش در ظاهر مردان را به کناره‌گیری کامل از جامعه و عدم رابطه با زنان دعوت می‌کند و ساختاری سلسله‌مراتبی با چهار سطح دارد: از سطح نخستِ «آگاهی» یا «قرص بنفش»[13] تا مرحله‌ی نهاییِ «محو شدن از جامعه» یا going ghost. اما در عمل، پیروانش به‌جای بُریدن از دیگران، به شکل وسواسی دنبال تأیید و پذیرش در همان جامعه‌ی مجازی‌ای هستند که قرار است به آن‌ها بیاموزد چگونه بدون آن زندگی کنند. در این بستر، مصرف‌گرایی به قسمی زبان رمزآلود تبدیل می‌شود؛ زبانی که مردان با آن تغییرات شخصی خود را روایت و ارزیابی می‌کنند. وقتی یکی از کاربران عکسی از موتور چهارچرخی را می‌گذارد که می‌خواهد آن‌را به‌عنوان پاداش یک سال پرهیزکاری‌اش بخرد، آن وسیله دیگر فقط یک یک شیء عادی نیست، بلکه به یک فتیش با هاله‌ای مذهبی و معنی‌دار تبدیل می‌شود. این موتورسیکلت هم نماد بازپس‌گیری کنترل زندگی است، هم نشانه‌ای ملموس از خودانضباطی، و مهم‌تر از همه، جایزه‌ای برای نشان دادن به جامعه و گواهی عضویت در جمع مردانِ آزاد و نخبه محسوب می‌شود. ده‌ها کامنت هیجان‌زده («عالیه!»، «مبارکه منم ترک کردم!») تنها این آیین جمعی تاییدِ خویشتن را تقویت می‌کنند. با این‌حال، در لایه‌ی زیرین این ظاهر پیروزمندانه، یک دوگانگی عمیق در جریان است. مردانی که با افتخار خریدهایشان را به نمایش می‌گذارند، از آپارتمان‌های مینیمالیستی گرفته تا تجهیزات گران‌قیمت فناوری که هر خانه را به «غار مردانه»ی مدرن تبدیل می‌کند، همان‌ها اغلب نخستین کسانی هستند که از به‌اصطلاح تجمل‌گرایی زنانه، ناراضی هستند. یک تصویر به‌خصوص گویا، اتاقی خالی را نشان می‌دهد که تنها یک تلویزیون و یک صندلی دارد، همراه با کامنتی طعنه‌آمیز از طرف یک زن: «واقعاً در چنین جاهایی زندگی می‌کنید و برایتان عجیب نیست؟» که یکی از کاربران در پاسخ می‌گوید: «این‌که مردان بتوانند با چنین زندگی‌ای خوشحال باشند، زنان را دیوانه می‌کند». این دیالکتیک معکوس، که آنچه در مردان تحسین می‌شود را در زنان محکوم می‌کند، ساختار مصنوعی و فریبکارانه‌ی درون سیستم را نشان می‌دهد. اشیاء هرگز فقط اشیاء نیستند بلکه به سلاح‌هایی در جنگِ معنایی تبدیل می‌شوند، جایی‌که بازی واقعی، خودِ هویت است. شکنندگی این تعادل وقتی آشکار می‌شود که کیفیتِ روابط درونی این جوامع را بررسی کنیم. اگر از سطح ظاهری همبستگی فراتر برویم، داده‌ها نشان می‌دهند که پست‌های عمیق و آسیب‌پذیر، حتی آن‌هایی که افکار خودکشی را مطرح می‌کنند، به‌طور نظام‌مند توسط الگوریتم‌ها کنار گذاشته می‌شوند، در حالی‌که مضامین جذاب‌تر مثل میم‌ها و جوک‌ها بیشتر دیده می‌شوند. کاربری می‌گوید: «احساس می‌کنم دارم قرص جنون مصرف می‌کنم» و به‌خاطر نبود ارتباطات واقعی، پاسخ‌های اندکی می‌گیرد که بیشترشان فقط همان حس انزوا را تکرار می‌کنند. گفت‌وگوها به‌ندرت به بحث‌های عمیق می‌رسند و بیشتر شبیه مونولوگ‌های موازی‌اند؛ همه حرف می‌زنند اما هیچ‌کس واقعاً گوش نمی‌دهد. ریشه‌ی این وضعیت را باید در خودِ ساختار شبکه‌های اجتماعی جست‌وجو کرد. این شبکه‌ها نه برای شکل‌دادن به روابطِ واقعی بلکه طوری طراحی شده‌اند که زمان حضور روی صفحات را به حداکثر ممکن برسانند‌. این پلتفرم‌ها مثل «عروسک‌گردان‌های پنهان» عمل می‌کنند که مدام قوانین تعامل را تغییر می‌دهند و هر گونه رابطه‌ی پایدار را ناممکن می‌سازند. نتیجه، شکل تحریف‌شده‌ای از صمیمیتِ جمعی است که در آن مردان گرفتار چیزی می‌شوند که برلانت آن‌را «خوش‌بینی بی‌رحمانه» می‌نامد: آن‌ها به شرکت در این چرخه ادامه می‌دهند چون باور دارند با کمی تلاش بیشتر، یک خرید نمادین دیگر یا یک دوره‌ی دیگر از خودانضباطی، به آن حس رضایت دست پیدا می‌کنند، آن حسی که جامعه‌ی مردستان وعده می‌دهد ولی هرگز نمی‌تواند واقعاً فراهم کند. بی‌رحمی این سیستم دقیقاً در دست‌نیافتنی بودنش نهفته است. ایده‌آل مردانگی که ارائه می‌دهد- مستقل، منضبط و استقلال اقتصادی- نیازمند منابعی است که بسیاری از مردان واقعاً در اختیار ندارند مانند وقت آزاد، پول و نبود مسئولیت‌های مراقبتی. کسی‌که توان پرداخت هزینه‌ی‌ یک باشگاه گران‌قیمت، آپارتمان مینیمالیستی یا موتور چهارچرخ به‌عنوان پاداش برای پرهیز از عادات ناسالم را ندارد، خودبخود از روایت غالب حذف می‌شود. اذعان به این حذف، غیرممکن است زیرا به معنای اعتراف به شکست در تنها معیاری است که مردستان به آن اهمیت می‌دهد: توانایی موفقیت‌آمیز در ایفای نقش یک هویت مردانه‌ی فوق‌فردگرا. تناقض نهایی این است که مردستان، در حالی‌که خود را درمان بحران مردانگی معاصر معرفی می‌کند، در واقع تمامی تناقض‌ها را بازتولید و تشدید می‌کند. مردستان، اجتماعی بدون پیوند واقعی، آزادی‌ بدون رهایی و هویتی غیرواقعی ایجاد می‌کند. مردانی که به این فضاها پناه می‌برند، دنبال پاسخی برای رنج‌های واقعی‌شان، برای تنهایی، بی‌معنایی و فروپاشی تعلقات سنتی هستند اما تنها با آینه‌ای روبه‌رو می‌شوند که همان مشکلات را بزرگ‌تر و برجسته‌تر به آن‌ها بازمی‌تاباند. مردستان آشکارترین نشانه و همزمان بهترین تمثیلِ بحران مردانگی است.

به گفته‌ی کوپلند اکنون بیایید برای لحظه‌ای آن پست دلخراش در یک انجمن اینسل را تصور کنیم، جایی‌که یک کاربر یا دقت یک جراح، کسی‌که هر زخمش را به یاد سپرده سقوطش را روایت می‌کند: «دوران کودکی با طردشدن گذشت، شاید به‌خاطر اختلال اوتیسم، شاید هم به‌خاطر خجالتی‌بودن علاج‌ناپذیر،  نوجوانی در حاشیه‌ی گروه‌ها سپری شد، از دور شاهد هم‌سالانی که به شکلی نامفهوم در جهان حرکت می‌کردند، تلاش‌های پی‌درپی و شکست‌خورده برای ایجاد ارتباط و پیوند، برای خواسته شدن، برای مهم بودن… و سپس فروپاشی. افسردگی مانند مِهی خزنده در وجود آدم نفوذ می‌کند، احساسی از شکنندگی‌ حتی در خودِ هنر تسلیم‌شدن». این روایت استثنا نیست بلکه قاعده‌ی این نوع فضاهای دیجیتال است، جایی‌که هزاران مرد خود را در همنوایی صداهای شکسته می‌یابند و همگی بر این باور مشترک هستند که جهان آن‌ها را بدون هیچ راه بازگشتی کنار گذاشته است. کوپلند، با واکاوی این روایت‌ها، فراتر از توضیحات ظاهری می‌رود. بی‌تردید، مردانگی سمی نقش مهمی دارد. همان الگوی مردانگی که مردان را وادار می‌کند سلطه‌جو، خویشتن‌دار و از نظر جنسی جذاب باشند و کسانی‌که از عهده‌اش برنیایند را محکوم به خودتنبیهی می‌کند اما ماجرا فراتر از این است، خیلی فراتر. موتور واقعی این چرخه‌ی ویرانگر، نیهیلیسم است، مفهومی که به تجربه‌ای ملموس و روزمره اشاره دارد؛ تجربه‌ای برای کسانی‌که هرگونه اعتماد به آینده را از دست داده‌اند. این نوع نیهیلیسم، نیهیلیسمِ نیچه‌ای که مرتبط با بحران دین بود، نیست بلکه نوعی نیهیلیسم مدرن است. فرزندِ سرمایه‌داریِ شکست‌خورده در تحقق وعده‌های قدیمی مانند شغل، خانواده و موفقیت که همه به‌تدریج به‌شکل توهم خود را نشان داده‌اند. برای مثال، آن بحث‌هایی را تصور کنید که کاربران، جزء به جزء «رؤیای آمریکایی» را نقد و بررسی می‌کنند. یک مرد با طنزی تلخ، زندگی‌ای را توصیف می‌کند که محکوم است شصت ساعت در هفته کار کند تا همسر خیانتکارش را تأمین کند و در پایان تنها، بیمار و مطلقه بماند. یک مرد دیگر، در یک انجمن مگتاو، می‌پرسد چرا رابطه‌ی جنسی به یک وسواس اجتماعی تبدیل شده و همچون خدای تازه‌ای شده که باید همه چیز را برایش قربانی کرد. او می‌نویسد: «من با این دختر که با من رابطه‌ی دهانی در ماشین داشت، بودم و نمی‌فهمم چرا همه دارند این موضوع را بزرگ می‌کنند، واقعاً فقط همین است؟» این مردان صرفاً عصبانی نیستند، آن‌ها دیگر به معنی و مفهوم واقعی چیزهایی که جامعه ارزشمند می‌داند، باور ندارند. اینجا نقطه‌عطف تحلیل کوپلند است، جایی‌که دو نوعِ متفاوتِ نیهیلیسم را از هم تفکیک می‌کند. نیهیلیسم منفعل، که در اتاق‌های تاریک افسردگی لانه می‌کند، در ناامیدی و در پست‌هایی که خودکشی را تنها راه نجات می‌دانند، و نیهیلیسم رادیکال، که به جای تسلیم شدن، خشم، ویرانی و انتقام را انتخاب می‌کند. برای درک نوع دومِ نیهیلیسم، کوپلند ما را با ذهن الیوت راجر، قاتل آیلاویستا آشنا می‌کند و این کار را از طریق مانیفست او انجام می‌دهد. راجر، فقیر یا مطرود نبود برعکس او از خانواده‌ای مرفه و با والدینی که در هالیوود جایگاه والایی داشتند، می‌آمد. با این‌حال به دلیل رد شدن از سوی زنان خود را مطرود می‌دانست؛ و با دیدن موفقیتِ سایر مردان به‌ویژه مردانِ رنگین‌پوست، خود را تحقیر شده می‌دید. خشونت او حرکتی از سرِ ناامیدی مطلق بود، کسی‌که احساس می‌کرد جهان ارزش‌هایش را رد کرده پس تصمیم گرفت آن‌را نابود کند. راجر می‌نویسد: «اگر نمی‌توانم بدستش بیاورم، نابودش می‌کنم»، و این خشم و ناکامی‌اش را به ایدئولوژی نابودی تبدیل کرده بود. مردستان حکم یک اتاق پژواک را دارد که درد را تقویت کرده و به هویت جمعی بدل می‌کند[14]. مفهوم «قرص قرمز» تنها یک استعاره نیست بلکه مثل یک آیین گذار است. «قورت دادن قرص قرمز» یعنی بیدار شدن از خوابی دگماتیک و دیدن واقعیت به شکل عریان و بی‌پرده؛ جهانی‌که در آن زنان حسابگرند، مردان «آلفا» تسلط دارند و مردان «بتا» مانند راجر محکوم‌اند که نادیده گرفته شوند. این کشف و کنار زدن پرده‌ها به‌جای آزادی، آن‌ها را در قفس دیدگاهی ناامیدانه از جهان محبوس می‌کند، جایی‌که تنها دو راه باقی مانده: تسلیم شدن (نیهیلیسم منفعل) یا ویران کردن همه چیز (نیهیلیسم رادیکال). و در اینجا تحلیل دقیق‌تر می‌شود و نشان می‌دهد که این مردان صرفاً جامعه را رد نمی‌کنند بلکه عمداً ارزش‌های آن‌را بهم می‌زنند. بحث‌هایی که می‌گویند «حق رأی زنان یک اشتباه بود»، مقاله‌هایی که پیشنهاد می‌دهند تجاوز جنسی قانونی شود (اگر در ملک خصوصی رخ دهد) و میم‌هایی که خشونت را ستایش می‌کنند، همه‌ی این‌ها تنها نفرت نیست بلکه تلاشی است برای وارونه کردن هر قاعده و نشان دادن اینکه دیگر هیچ چیزی ارزش ندارد. همین میل را می‌توان در برخی سیاستمداران امروزی دید که فقط برای لذت شکستن قواعد، عمداً هنجارها و سنت‌ها را می‌شکنند. کوپلند با نگاهی ژرف‌تر نشان می‌دهد که این گرایش نیهیلیستی در حقیقت علامتِ بحرانی عمیق‌تر است: دورانی که در آن آینده دیگر نویدبخش نیست، کارْ ضامنِ ثبات نیست و روابط انسانی به میدانی ناامن و آکنده از بی‌اعتمادی تبدیل شده‌اند. خشونت در مردستان نتیجه‌ی نهایی وضعیتی است که در آن مردان نه‌فقط خود را شکست‌خورده، بلکه زائد و بی‌اهمیت احساس می‌کنند و در نبودِ هرگونه راه‌حل یا امیدی، نومیدیِ خود را به سلاحی مرگبار بدل می‌کنند. در پایان، آنچه باقی می‌ماند تصویری پیچیده و آشفته است، نه صرفاً مجموعه‌ای از نفرت‌‌پراکنی آنلاین، بلکه بازتابی تحریف‌شده از هراس‌های یک نسل کامل. پرسشی که کوپلند در پایان، بی‌پاسخ رها می‌کند این است که آیا جامعه می‌تواند پیش از آن‌که نیهیلیسم این مردان را به‌کلی فرسوده و به نابودی دیگران سوق دهد، چیزی به آن‌ها برای تعلق‌داشتن ببخشد؟

کوپلند سپس به نیهیلیسمِ منفعل و خودکشی در جوامع اینسل می‌پردازد و نشان می‌دهد که این بحران فراتر از ناکامی جنسی، یک بحرانِ وجودی است و مستقیماً فروپاشی معنا در زندگی انسان را آشکار می‌کند. در جریان پژوهش مردم‌شناسی دیجیتال، کوپلند با جریان پیوسته‌ای از یادداشت‌های خودکشی در انجمن‌های اینسل مواجه شد، به‌گونه‌ای که تنها در پلتفرم ردیت، دست‌کم هفته‌ای یک مورد خودکشی ثبت می‌شد و یک کاربر با حساب u/incelgraveyard به‌طور نظام‌مند نود و چهار مورد خودکشی را ثبت کرده بود. این پیام‌ها، که اغلب توسط کاربرانی منتشر می‌شدند که پس از آن دیگر در فضای آنلاین فعالیتی نداشتند (و احتمال خودکشی آن‌ها می‌رفت)، از نظر شدت عاطفی بسیار تکان‌دهنده‌اند و نشان می‌دهند که برای این افراد، مرگ تنها راه واقعی برای اِعمال اختیار در زندگی‌ای است که‌ کاملاً بی‌ارزش تصور می‌شود. تحلیل به‌طور ویژه روی یادداشتی نمادین با عنوان «زمان من تمام شده» تمرکز دارد، جایی‌که کاربر در تاریخ ۱۴ ژوئیه‌ی ۲۰۱۸، با لحنی که ترکیبی از ناامیدی و هوشیاریِ کامل است، از تصمیم قریب‌الوقوع خود برای خودکشی خبر می‌دهد. این یادداشت به‌طور نظام‌مند کلیشه‌های خوش‌بینانه‌ای مانند «کسی را پیدا می‌کنی» یا «وضع بهتر می‌شود» را که جامعه به‌عنوان راهکارهای سطحی برای مقابله با بحران‌های وجودی ارائه می‌دهد، کنار می‌گذارد و آن‌ها را صریحاً «مزخرف» می‌خواند. آنچه آشکار می‌شود، فراتر از خشم نسبت به جهانی ناکارآمد است؛ یک خودسرزنش‌گریِ رادیکال است که تمام ابعاد وجود فرد را فراگرفته: بُعد فیزیکی، هوش، شخصیت، همگی در یک چرخه‌ی خودتحقیر گرفتار شده‌اند که هایدگر آن‌را فروپاشی کامل ارزش‌های وجودی می‌نامد، ارزش‌هایی که به انسان امکان می‌دهند در جهان جهت‌یابی کند. ناامیدی کاربر به حالتی از انزوا و تنهاییِ مطلق گسترش می‌یابد. در یادداشت علاوه بر فقدان روابط عاشقانه (که در آن زنان “وحشتناک” توصیف شده‌اند)، فقدانِ دوستان و خانواده‌ای که نسبت به سرنوشت او کاملاً بی‌تفاوت هستند (اصلاً برایشان مهم نیست اگر خودکشی کنم) نیز به چشم می‌خورد. این وضعیت دقیقاً بازتاب آن چیزی است که کاور آن را «نفرین آرزوی ناکام» می‌نامد: وضعیتی که در آن فرد خود را ذاتاً ناتوان از رسیدن به استانداردهای موفقیت اجتماعی، چه در زمینه‌ی جنسیتی و چه در سطح وجودی، می‌بیند. تحقیقات مورد اشاره نشان می‌دهد که همین حس ناکافی بودن نسبت به الگوهای غالب مردانگی، یکی از عوامل اصلی و زمینه‌ساز خودکشی مردان است.

در این يادداشت به‌طور متناقض اشاره می‌شود که تنها مایه‌ی اندک آرامش در خودِ جامعه‌ی اینسل پیدا می‌شود، همان گروهی که او آن‌را  تنها کسانی‌که «واقعیت جهان را نشان دادند» و «همیشه در کنار من بودند»، توصیف می‌کند. این همبستگیِ ظاهری به سرعت رنگ می‌بازد، زیرا در مقایسه با محتوای سبک و بی‌اهمیت‌ترِ انجمن، پاسخ‌های کمی دریافت می‌کند و نشان می‌دهد که مردستان، به‌رغم شعار برادری، قادر به ارائه‌ی حمایت واقعیِ عاطفی نیست. واکنش‌ سایر کاربران بین تلاش‌ کم‌رنگ برای منصرف کردن (Don’t do it) و نظراتی سرشار از تأیید و عادی‌سازی اقدام (RIP، see you in incelhalla) در نوسان است و نشان می‌دهد که این جامعه، به‌جای ارائه‌ی بدیل، بیشتر به‌مثابه فضایی برای انعکاس و تقویت ناامیدی جمعی عمل می‌کند.

خودکشی ماهیتی متناقض دارد چرا که هم‌زمان، هم یک عملِ منفعل و هم یک عملِ فعال به‌شمار می‌آید. از یک سو، خودکشی به منزله‌ی تسلیم نهایی در برابر نیهیلیسم قلمداد می‌شود و از سوی دیگر، بسیاری از اعضای جامعه‌ی اینسل آن‌را به‌عنوان آخرین عمل برای اثبات توانایی و عاملیت خود تجربه می‌کنند. کاترینا جاوورسکی نشان می‌دهد که مردان تمایل دارند روش‌هایی خشونت‌آمیزتر و قطعی‌تری (مانند استفاده از سلاح‌ گرم) را انتخاب کنند تا خودکشی را به‌عنوان مقاومت و عملی شجاعانه تفسیر کنند[15]. وندی براون آن‌را «آخرالزمان شخصی» می‌نامد، واکنش نهاییِ کسی‌که وقتی نمی‌تواند جهان را تحت سلطه‌ی خود درآورد، تصمیم می‌گیرد خودش را نابود کند تا از سلطه‌ی آن بگریزد. یادداشت با یک درخواست دلخراش به پایان می‌رسد: ««مرا فراموش نکنید». این در فضای ناشناس آنلاین ــ جایی‌که هر کاربر به یک نام مستعارِ قابل‌جایگزین تبدیل می‌شود ــ بسیار طعنه‌آمیز به نظر می‌رسد. «رویای مرا تحقق بخشید و جهان را تغییر دهید»، این آخرین پیام است و تمامِ دوگانگیِ نیهیلیسم را آشکار می‌کند: امیدی ظاهری که در واقع بی‌اعتمادیِ کامل به هر تغییر را پنهان می‌کند؛ به حدی که کاربر آخرین پولش را نه در راستای برنامه‌ای برای زندگی، بلکه برای یک کیتِ خودکشیِ بی‌درد خرج می‌کند. کوپلند ناتوانی اخلاقی پژوهشگر در مواجهه با این تراژدی‌های دیجیتال را برجسته می‌کند، زیرا در یک مصاحبه‌ی سنتی امکان برقراری ارتباط انسانی و هدایت فرد به سوی کمک‌های حرفه‌ای وجود دارد اما در انجمن‌ها، خود ساختارِ پلتفرم (نبودِ موقعیت‌ جغرافیایی، الگوریتم‌هایی که پُست‌های دراماتیک را نادیده می‌گیرند) هرگونه مداخله را عملاً ناممکن می‌سازد. این ناتوانی بازتابی از وضعیت خودِ اینسل‌ها است. افرادی که قادر به تشخیص درد خود هستند اما در یافتن راه‌حل‌های سازنده ناتوان‌اند، گرفتار چیزی که برلانت آن‌را «خوش‌بینیِ ‌بی‌رحمانه» می‌نامد، جایی‌که خودِ امید به منبعی برای رنج تبدیل می‌شود.

نتیجه‌گیری

به‌نظر کوپلند، بحران وجودی مردانگی سنتی را باید با افول بخش‌های صنعتی قدیمی، فرسایش دولت رفاه و از هم پاشیدن جوامع محلی مرتبط دانست، عواملی که زمینه‌ای مساعد برای افراط‌گرایی ایجاد کرده‌اند. مردان، به‌ویژه مردان جوان و کسانی‌که سرمایه‌ی فرهنگی اندکی دارند، خود را گرفتار یک بحرانِ دوگانه می‌یابند. آن‌ها دیگر نمی‌توانند انتظارات سنتی نقش مردانه (مثل تأمین اقتصادی و ثبات خانواده) را برآورده کنند، در حالی‌که از مدل‌های جدید و پیشرو‌ی مردانگی نیز کنار گذاشته می‌شوند. در همین خلأ هویتی است که مردستان رونق می‌یابد و روایتِ ساده اما قدرتمندی ارائه می‌‌دهد که پیچیدگی واقعیت را به یک جنگ جنسی تبدیل می‌کند. تحلیلِ زبانی انجمن‌های پرنفوذ نشان می‌دهد که واژگان مردستان طوری طراحی شده‌اند که به واقعیتْ معنای تازه‌ای دهند. اصطلاحاتی مانند «قرص قرمز» نشان می‌دهند که اعضا به قسمی حقیقتِ پنهان دسترسی دارند، مگتاو وعده‌ی استقلال در برابر سیستمی خصمانه را می‌دهد و «اینسل» کمبود روابط جنسی را پزشکی‌سازی کرده و آن‌را به شکلی از بی‌عدالتی نظام‌مند تبدیل می‌کند. این بازتفسیر، دو نوع خشونت ایجاد می‌کند: هم مسئولیت افراد را کم‌رنگ می‌کند و هم جهانی نمادین می‌سازد که روزبه‌روز از واقعیتِ تجربی فاصله می‌گیرد.

به‌خصوص آن بخشی که زیرساخت‌های فناوری مردستان را بررسی می‌کند، روشن‌گر است. کاپلند نشان می‌دهد که پلتفرم‌هایی مانند Reddit، 4chan و Telegram واقعاً شتاب‌دهند‌ه‌های افراط‌گرایی هستند. الگوریتم‌های پیشنهاد، که برای افزایش تعامل طراحی شده‌اند، اتاق‌های پژواک افراطی ایجاد می‌کنند و ساختارهای ناشناس، امکان انتشار محتوایی را فراهم می‌کنند که در جای دیگر سانسور می‌شد. یک مطالعه‌ی مفصل که در کتاب کوپلند به آن اشاره شده، نشان می‌دهد چگونه کاربری که در ابتدا محتواهای مرتبط با رشد فردی را دنبال می‌کند، ظرف چند هفته و به‌تدریج با حساسیت‌زدایی نسبت به موضوع، به‌سمت انجمن‌های آشکارا زن‌ستیز هدایت می‌شود. تکان‌دهنده‌ترین بخش تحقیق مربوط به تأثیر واقعی این ایدئولوژی‌ها است. کوپلند با پژوهش دقیق در اسناد و منابع، ده‌ها مورد خشونت جنسیتی را به شاخه‌های مشخصی از رویکردها و گفتمان مردستان مرتبط می‌کند. علاوه بر موارد جنجالی مانند کشتارهای آیلاویستا یا تورنتو، مجموعه‌ای پیوسته از حملات، آزارها و سوءاستفاده‌ها وجود دارد که الگویی قابل‌ تشخیص را نشان می‌دهد. تحلیل بیانیه‌هایی که توسط مهاجمان به جا مانده‌اند، یکنواختی شگفت‌انگیزی در واژگان و مفاهیم را آشکار می‌کند و نشان می‌دهد که این افراد خود را سربازانی در یک جنگ بزرگ‌تر می‌بینند. در برابر این واقعیت، راه‌حل‌های سنتی به‌شدت ناکافی به نظر می‌رسند. کوپلند با ارائه‌ی داده‌های دقیق نشان می‌دهد که محدودسازی‌ها و فیلترینگ ساده‌ی آنلاین هیچ تأثیری ندارند. هنگامی‌که Reddit چند انجمن فرعی زن‌ستیز را مسدود کرد، میزان کلی ترافیک کاهش یافت، اما افراط‌گرایی در انجمن‌های فرعی باقی‌مانده به‌طور تصاعدی افزایش یافت. به همین ترتیب، تلاش‌ها برای گنجاندنِ زن‌ستیزی افراطی در قوانین ضدتروریسم، نتایج متناقضی داشته و این خطر را دارد که به جای پرداختن به علل نارضایتی، خودِ نارضایتی را جرم‌انگاری کند. پیشنهاد جایگزین به همان اندازه که رادیکال است، ضروری نیز است: تنها رویکرد سیستمی که هم‌زمان در چند سطح عمل کند، می‌تواند امیدی به مقابله‌ی مؤثر با این پدیده داشته باشد. به باور کوپلند مداخله در زیرساخت‌های دیجیتال ضروری است، الگوریتم‌ها باید تنظیم شوند و ابزارهای پیشرفته‌ای برای کشف سریع افراط‌گرایی توسعه یابند. هم‌زمان، باید جایگزین‌های ملموسی برای مردستان ایجاد شود، مانند فضاهای فیزیکی و دیجیتال که مردان بتوانند آسیب‌پذیری‌های خود را بررسی کنند بدون آنکه در دام نفرت بیفتند. با این‌حال، محور اصلی راه‌حل در این است که پذیرفته شود مردستان فقط نوک کوه یخِ یک ناخشنودی عمیق‌تر است. آمارها نشان می‌دهند که یک نسل از مردان به‌طور فزاینده‌ای از خودبیگانه‌تر شده و با افزایش انزوای اجتماعی، اعتیاد و خودکشی روبه‌رو هستند. اقداماتی مانند درآمد پایه‌ی همگانی، خدمات سلامت روان و آموزش مهارت‌های جدید شغلی، به ابزارهای ضروری تبدیل می‌شوند تا مردستان از منبع جذب نیرویش محروم شود. در عصری که ارزشِ افراد بیش ازپیش با بهره‌وری اقتصادی و دیده‌شدن اجتماعی‌شان سنجیده می‌شود، مردانی که نمی‌توانند خود را با این استانداردها هماهنگ کنند، به آسانی طعمه‌ی ایدئولوژی‌هایی می‌شوند که ناامیدی‌شان را به نفرت تبدیل می‌کنند. چالشی که پیش روی ماست، بازاندیشی بنیادی در نگرش جامعه نسبت به ارزشِ انسان است، فراتر از معیارهای سنتی موفقیت مردانه.

منبع: https://www.legauche.net/in-evidenza/manosfera-e-neoliberismo/

پی‌نوشت‌ها:

  1. پژوهشگر و نویسنده‌ی استرالیایی که در زمینه‌ی جنسیت، مردانگی، هویت‌های معاصر و جنبش‌های آنلاین فعال است.
  2. واقعه‌ای بود که در شامگاه جمعه ۲۳ مه ۲۰۱۴ در محله‌ی آیلاویستا در شهر سانتاباربارا در نزدیکیدانشگاه کالیفرنیا، رخ داد. در این حادثه جوان ۲۲ ساله‌ای به نام الیوت راجر با تیراندازی شش تن را کشت و بعد با شلیک گلوله‌ به زندگی خودش خاتمه داد. او بعد از آنکه سه مرد را با ضربات چاقو در آپارتمان مسکونی‌اش به قتل رساند، با اتومبیلخود به منطقه‌ای در همان حوالی رفت و چند بار به در یک ساختمان کوبید. بعد از آنکه کسی در را باز نکرد، سه زن را در خیابان به رگبار گلوله بست که دو نفر از آن‌ها درجا به قتل رسیدند. وی سپس یک پسر دانشجو را در خیابان کشت، به چند عابر دیگر تیراندازی کرد و سعی کرد  یک دوچرخه سوار را از پای درآورد و کلانتری محل را نیز به گلوله بست. او بعد از تبادل آتش با مأموران از صحنه فرار کرد و سرانجام جنازه‌‌اش در اتومبیلش پیدا شد. تیراندازی و درگیری مسلحانه‌ی الیوت راجر به‌مدت ۱۰ دقیقه ادامه داشت. او بیانیه‌ای ۱۴۱ صفحه‌ای از خود بر جای گذاشته که در آن زنان را مسبب تنهایی، انزوا و بینوایی خود می‌داند.
  3. عبارت «Abitanti di scantinati» به‌طور تحت‌اللفظی یعنی «ساکنان زیرزمین» که یک کنایه یا اصطلاح است و مقصود معمولاً افراد منزوی، گوشه‌گیر، اجتنابی یا کسانی است که وقت زیادی را در خانه و به‌ویژه در محیط‌هایی مثل زیرزمین می‌گذرانند. در فرهنگ اینترنتی و اجتماعی نسل جوان، این عبارت گاهی به افرادی اطلاق می‌شود که از جامعه دور هستند و ممکن است ساعت‌ها بازی‌های ویدیویی یا در فضای مجازی گردش کنند.
  4. لورن برلانت استاد دانشگاه شیکاگو بود که عمدتاً درباره‌ی زندگی عاطفی و دوستی در نولیبرالیسم تحقیق می‌کرد. برلانت معتقد است چون درک متقابلِ کامل بین افراد ناممکن است، اصطکاک، اذیت و دردسرساز بودن بخش اجتناب‌ناپذیر روابط فردی و اجتماعی است و فرد یا افرادی که با آن‌ها روبرو می‌شویم تمام آن‌چیزی نیستند که بر زندگی ما تاثیرمی‌گذارند. آروزی رابطه‌ی بی‌دردسر و بدون ناراحتی، بخشی از پروژه‌ی‌ فردی‌سازی‌ شده‌ی بازتولیدِ اجتماعی در سرمایه‌داری نولیبرال است. او این امیدواری بیهوده را، دردناک و بی‌رحم می‌داند که موجب مداخله‌ی گسترده‌ی روان‌شناسی، پزشکی و انواع اقتدارگرایی به حوزه‌ی ارتباطات و ایجاد اختلال در صمیمیت، اعتماد و همبستگی بین انسان‌ها شده است.
  5. به لاتین MGTOW که مخفف عبارت Men Going Their Own Way است.
  6. در ۲۳ آوریل ۲۰۱۸ در خیابان یانگ شهر تورنتو، الک میناسیان با یک ون افراد پیاده را زیر گرفت و ۱۰ نفر را کشته و ۱۵ نفر دیگر را مجروح کرد. میناسیان خود را عضوی از جامعه‌ی اینسل‌ می‌دانست و پیش از حمله، پستی با مضمون «شورش اینسل‌ها آغاز شده است»، منتشر کرده بود. او به بیست سال زندان محکوم شد.
  7. مخفف عبارت Australian and New Zealand Army Corps و به نیروهای نظامی مشترک استرالیا و نیوزیلند در جنگ جهانی اول اشاره دارد. این نیروها به‌ویژه در نبرد گالیپولی (Gallipoli) در ترکیه شهرت یافتند و در فرهنگ این دو کشور و بعدها در سطح جهانی به نماد شجاعت، فداکاری و هویت ملی تبدیل شدند‌. این جنگجویان در شخصیت‌ها‌ی هنری، متون فرهنگی و آرمان‌های مردانه اغلب به‌عنوان «الگو» معرفی می‌شوند.
  8. پسافمینیسم شاخه‌ای از فمینیسم نولیبرال است که حقوق زنان را تنها در خودآیینی جنسی و پیشرفت و توانمندسازی فردی برای ورود به بازار کار می‌داند. پسافمینیسم بسیاری از مطالبات تاریخی جنبش زنان را کنار گذاشته چرا که باوری به مفهومِ جامعه ندارد.
  9. یک نهاد غیردولتی که با هدف ترویج برابری جنسیتی و عدالت اجتماعی فعالیت می‌کند و در این مسیر به مردان و پسران نیز به‌عنوان بخشی از راه‌حل می‌نگرد. این نهاد هدف خود را ترویج مراقبت، با و برای مردان و پسران، کاهش خشونت و نابرابری و به‌دست‌آوردن رفاه اجتماعی تعریف کرده است. بنگرید به: https://www.equimundo.org/resources/state-of-american-men/
  10. دانیل کاکس پژوهشگری است که درباره‌ی مردان و روابط اجتماعی‌شان در ایالات متحده، داده‌های قابل‌تأمل و معتبری ارائه داده است. برخی نکات کلیدی از یافته‌های او عبارت‌اند از: سهم مردانی که «دوست صمیمی» ندارند در مقایسه با سال ۱۹۹۰ تا سال ۲۰۲۱ به ترتیب از حدود ۳ ٪ به حدود ۱۵ ٪ افزایش یافته است. در همان بازه‌ی زمانی، سهم مردانی که حداقل ۶ دوست صمیمی داشتند، از حدود ۵۵ ٪ به حدود ۲۷ ٪ کاهش یافته است. بنگرید به: https://www.americansurveycenter.org/commentary/american-men-suffer-a-friendship-recession/
  11. مخفف عبارت No Nothing November
  12. فاجعه‌ی کرایست‌چرچ به حمله‌ی مسلحانه به دو مسجد در نیوزیلند در سال ۲۰۱۹ اشاره دارد که طی آن حدود صد نفر کشته و زخمی شدند و عامل آن برینتون هریسون تارانت، تیراندازی‌اش به مردم را به شکل زنده پخش می‌کرد. او یک راست‌گرای افراطی بود که به ایدئولوژی برتری نژاد سفید باور داشت.
  13. قرص قرمز در مردستان، نماد «دیدن حقیقت تلخ» درباره‌ی جنسیت و روابط زن و مرد است. کسی که آن‌را می‌خورد، به گفته‌ی این جوامع، از توهم‌ درباره زنان و جامعه بیرون می‌آید و واقعیت‌های سفت و سخت تجربی را می‌بیند. اما قرص بنفش ترکیبی بین قرص قرمز و آبی است. در این جوامع، «قرص آبی» نماد مردانی است که هنوز در «توهم‌ و خوشبینی» غرق‌اند و دیدگاهی برابری‌طلب دارند یا دست کم وانمود می‌کنند چنین هستند. قرص بنفش به موقعیت کسانی گفته می‌شود که دیدگاه قرمز را تا حدی پذیرفته‌اند اما مواجهات قبلی و بعضی ارزش‌های جامعه را حفظ می‌کنند و به‌عبارتی در وضعیت میانه قرار دارند.
  14. اتاق‌های پژواک (Echo chambers) اصطلاحی است که در علوم اجتماعی و رسانه‌ای استفاده می‌شود و به محیط‌هایی اشاره دارد که در آن‌ها افراد فقط با دیدگاه‌ها و اطلاعاتی مواجه می‌شوند که باورها و نظرات خودشان را تأیید می‌کنند و اطلاعات مخالف یا متضاد کمتر به آن‌ها می‌رسد. به‌عبارت دیگر جایی‌که فقط صدای خودت یا همفکرانت را می‌شنوی و دیدگاه‌های متفاوت کمتر دیده یا شنیده می‌شوند.
  15. کاترینا جاوورسکی پژوهشگر مطالعات جنسیت و خودکشی است. وی در کتابش با نام The Gender of Suicide، به بررسی تأثیر هنجارهای مردانه بر رفتار و تفکر حول خودکشی می‌پردازد و نشان می‌دهد که این هنجارها نه‌تنها بر احساسات و رفتارهای نابهنجار تأثیر دارند بلکه می‌توانند نحوه‌ی فهم و تجربه‌ی خودکشی را نیز شکل دهند.
:کلیدواژه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 + 4 =

مردستان و نولیبرالیسم · حلقه‌ی تجریش | حلقه‌ تجریش