گذشتهای که میگریزد: شتاب و زوال روایت
علی حسنی
فایل پی دی اف:گذشته ای که می گریزد
بند اول از باب دهم کتاب اعترافات آگوستین تاملی فلسفی-ادبی را درباره حافظه و در قالب یک روایت اعترافی شروع میکند. وی جملهای را از رساله اول به قرنتیان را نقل میکند : ” بگذار تو را بشناسم، ای کسی که مرا میشناسی؛ آنگاه خواهم دانست همانگونه که شناخته شدهام “.[1] این جمله، در عین سادگی، حاوی طرحی دووجهی است: از یک سو، انسان در مقام فاعل شناسا در پیِ شناخت خدا برمیآید؛ از سوی دیگر، این شناخت تنها هنگامی تحقق مییابد که خود او از سوی خدا شناخته شده باشد. بدینسان، آگوستین رابطه میان “یادآوری خود” و “شناختهشدن توسط دیگری” را آشکار میسازد. آگوستین نشان میدهد که خاطره فقط انباشتی از گذشته نیست، بلکه راهی برای بازسازی خویش است. او میان تجربههای روزمره که بهسرعت رنگ میبازند و لحظههایی که ارزش ثبت شدن دارند تمایز میگذارد. روایت، در این معنا، نوعی انتخاب و پالایش است: از میان انبوه تجربهها، آنچه برای شناختن خود و رساندن آن به دیگری اهمیت دارد به زبان درمیآید.
آگوستین در اعترافات نشان داده بود که حافظه تنها وقتی معنا مییابد که در قالب روایت بیان شود. به یاد آوردن گذشته، اگر در سکوت ذهن بماند، بیشتر شبیه انبار کردن تصاویر خام است؛ اما هنگامی که به زبان درآید و به شکل داستان دربیاید، به چیزی زنده و معنادار بدل میشود. در جهان او، این روایت در هیأت اعتراف شکل گرفت: گفتوگویی درونی و بیرونی با خدایی که همواره «دیگری بزرگ» است و همهچیز را از پیش میداند. اما با عبور از قرون میانه و ورود به دنیای مدرن، این صحنهی اعتراف تغییر شکل داد. دیگر قرار نیست خاطرات فقط در محراب کلیسا و در برابر خدای ناظر بازگو شوند؛ حافظه در میدانهای تازهای به جریان افتاد، در عرصهی جامعه، تاریخ، سیاست و رسانه. در زیستجهان مدرن، روایت حافظه بیشتر شبیه نشستن در یک کافه است تا زانو زدن در یک کلیسا؛ جایی که آدمها داستانهای خود را با دیگری در میان میگذارند، با دوستان، با جمع، یا حتی با بیگانگانی که تصادفاً شنوندهاند. تصویر کلیدی همین است: از محراب به کافه، از لحظهی رازآمیز اعتراف به فضایی عمومیتر و زمینیتر. و اگر امروز را نگاه کنیم، این مسیر حتی از کافه هم فراتر رفته و به صفحههای شبکههای اجتماعی رسیده است: جایی که حافظههای شخصی به پستها و استوریها تبدیل میشوند، و هر فرد بهطور همزمان هم نویسندهی خاطرات خود است و هم بازیگر در برابر هزاران تماشاگر. در این تغییر صحنه، چیزی بنیادین رخ داده است: حافظه دیگر نه فقط پلی میان انسان و امر قدسی، بلکه عرصهای برای شکلگیری هویت فردی و جمعی در دل جهان سکولار است. آنچه آگوستین در مقام اعتراف به حقیقت جستوجو میکرد، در مدرنیته در قالبهای تازهای ادامه پیدا میکند: رمان، خاطرهنویسی، دفترچههای شخصی، و امروز آرشیوهای دیجیتال. حافظه همچنان نیازمند روایت است، اما دیگر تنها روایتِ در برابر خدا نیست، بلکه روایت در برابر دیگری انسانی، در برابر جامعهای که بدون خاطرات مشترکش دوام نمیآورد. این جابجایی را میتوان در رمان ماندگار و دوران ساز ” خانواده تیبو ” اثر رژه مارتن دوگار مشاهده کرد جایی که سرگذشت یک خانواده بورژوازی، با جزئیات دقیق و خونسردی مستندوار، به حافظهی یک جامعه بدل میشود. در این رمان، دو برادرآنتوان پزشک و ژاک انقلابی نهفقط نمایندهی دو منش فردی، بلکه تجسم دو شیوهی یادآوریاند: یکی حافظهای منظم، علمی و عقلانی؛ دیگری حافظهای سرکش، پرشور و گسسته. اما هر دو، خواه بخواهند یا نه، در تار و پود تاریخ گرفتار میشوند؛ جنگ جهانی اول چونان موجی همه خاطرههای شخصی را به حافظهای جمعی میکشاند. از اینرو، رمان دوگار نشان میدهد که روایت مدرن دیگر صرفاً ابزاری برای بازسازی خویشتن نیست، بلکه دستگاهی برای ثبت یک دوران و تبدیل زندگیهای منفرد به اسناد تاریخی است. مدرنیته با خود شتابی تازه آورد؛ ریتم زندگی دیگر از تقویم کلیسا یا گردش طبیعت پیروی نمیکرد، بلکه با ساعتهای شهری، قطارها، کارخانهها و تقویمهای سیاسی تنظیم میشد. همین شتاب، حافظه را نیز دگرگون کرد. دیگر نمیشد گذشته را همچون آگوستین در خلوت اعترافی آرام بازکاوی کرد؛ گذشته مدام زیر فشار سرعت حال و پیشروی آینده قرار میگرفت. خانواده تیبو را میتوان به چشم پاسخی ادبی به این وضعیت دید: رمانی که میکوشد در برابر شتاب تاریخ، مکثی ایجاد کند و زندگی یک خانواده را با تمام جزئیاتش به ثبت برساند. دوگار با وسواس در توصیفها و کندی رواییاش، در حقیقت میخواهد در برابر شتاب مدرن، آرشیوی از حافظه بسازد. اما همین ثبت دقیق نشان میدهد که هیچ فردی از جریان شتابناک زمان بیرون نیست؛ ورود جنگ جهانی اول به رمان مثل هجوم ساعتی است که ناگهان همه را به سوی آیندهای نامعلوم میبرد. اینجا حافظهی فردی و خانوادگی، با شتاب مدرنیته به حافظهی جمعی و تاریخی بدل میشود.
مدرنیته تنها عرصهی انباشت خاطرهها و روایتها نبود؛ همزمان فرآیند نوعی حافظهزدایی را نیز به راه انداخت. شتاب ماشینها، اخبار روزنامهها و رویدادهای بیوقفه، مجال مکث و به خاطر سپردن را از میان میبرد. حافظه و روایت، که ذاتاً به تداوم و بازگشت نیاز دارند، در برابر این سرعت و گسست رنگ میبازند. در جهانی که هر روز حادثهای تازه میآورد، گذشته بهسرعت کهنه و بیاهمیت جلوه میکند. بسیاری از متون مدرن، از دل همین فشار، دچار لکنت روایی میشوند؛ شخصیتها کمتر میتوانند سرگذشت خود را به شکلی منسجم بازگو کنند. اما خانواده تیبو راهی دیگر رفت ، روژه مارتن دوگار با سماجتی آرام، همه چیز را با جزئیاتی موشکافانه ثبت میکند، گویی میخواهد در برابر شتاب مدرن، نوعی آرشیو مقاومت بسازد. روایت او لکنتدار نیست، بلکه آگاهانه طولانی و مستندوار است؛ پاسخی است به حافظهزداییِ زمانه، تلاشی برای نگهداشتن چیزی که مدرنیته مدام از دسترس بیرون میبرد: تداوم، پیوستگی، و امکان روایت یک زندگی در کلیت آن.
مدرنیته، همانطور که شتاب تازهای به زندگی داد، حافظه و روایت را هم دگرگون کرد. در جهان پیشامدرن، حافظه همچون رشتهای نامرئی نسلها را به هم پیوند میداد؛ روایتها شفاهی یا مکتوب، با وقار و تداوم سینهبهسینه منتقل میشدند. اما در عصر سرعت، آنچه دیروز اتفاق افتاده است، امروز کهنه و بیفایده به نظر میرسد. حافظهی جمعی دیگر نه در خانواده یا محله و آیین، بلکه در رسانهها و نهادهای سیاسی ساخته میشود؛ و این حافظههای رسمی اغلب چیزی را به یاد میآورند که قدرت مایل است به یاد بماند. روایتهای بدیل یا حذف میشوند، یا در هیاهوی اخبار و اطلاعات پراکنده گم میگردند.
این وضعیت را میتوان «حافظهزدایی» نامید: از دست رفتن پیوند ارگانیک میان گذشته و حال، و جایگزینی آن با یادمانها، موزهها یا آرشیوهایی که بیشتر به نشانهای مصنوعی میمانند تا خاطرهای زنده. همراه با آن، «روایتزدایی» رخ میدهد: دیگر کمتر میتوان سرگذشتی را بهطور منسجم بازگو کرد. رخدادها با سرعتی سرسامآور میآیند و میروند، بیآنکه فرصت تبدیل شدن به داستانی کامل پیدا کنند. روایت به قطعات پراکندهی خبر، عکس، یا پست دیجیتال فروکاسته میشود. حافظه بهجای آنکه بستر معنا باشد، به انباری از دادهها بدل میگردد. اینجا ما به نحوی با یک پارادوکس مواجه میشویم ، مدرنیته هم توانسته است بیشترین آرشیوها را بسازد و هم بیشترین فراموشیها را به ثبت برساند. هرچند ما هر روز تصاویر و اسناد بیشتری تولید میکنیم، اما همین وفور، حافظه را تهی میسازد؛ روایت از دل این انبوه داده بیرون نمیآید. آنچه باقی میماند، سکوتی است پر سر و صدا، سرریز اطلاعات که حافظه را به جای تقویت، خنثی میکند و در اینجاست که ما با سیاسی شدن امر حافظه و روایت مواجه میشویم . پل ریکور در کتاب ” حافظه،تاریخ و فراموشی” نشان میدهد ه فراموشی همیشه منفعل یا طبیعی نیست، بلکه میتواند «فرمانبردار» باشد، یعنی بهطور نهادی و سیاسی سازماندهی شود. بهویژه در بحث «عفو»، ریکور توضیح میدهد چگونه قدرت از شهروندان میخواهد گذشتهای را به فراموشی بسپارند؛ گذشتهای که از نظر سیاسی مزاحم است و یادآوریاش میتواند انسجام یا اقتدار جمعی را مختل کند. در چنین حالتی، حافظه نه بهطور طبیعی محو میشود و نه صرفاً زیر فشار شتاب مدرن رنگ میبازد، بلکه عمداً و به دستور، کنار گذاشته میشود.[2] به این معنا، فراموشی سازمانیافته مکمل همان حافظهزدایی مدرن است: از یکسو انبوه دادهها و سرعت، گذشته را بیوزن میکند؛ از سوی دیگر، عفو و تحمیل سکوت، روایتهای بدیل را حذف میکنند. ریکور این وضعیت را “سیاست فراموشی” مینامد، لحظهای که حافظه و روایت از سطح روانشناختی و فرهنگی فراتر میروند و به ابزار قدرت و قانون بدل میشوند.[3]
پل ریکور در بحث «فراموشی و محو شدن ردپاها» یادآوری میکند که در نگاه علوم اعصاب، فراموشی معمولاً نوعی اختلال تلقی میشود؛ امری که در مرز مبهم میان وضعیت عادی و بیماری قرار دارد. اما او این نگاه را کافی نمیداند. از منظر پدیدارشناسی، حافظه همیشه با دیالکتیک حضور و غیاب تعریف میشود: چیزی که غایب است در اکنون حاضر میگردد. در این بازیِ حضور و غیاب، فراموشی نه یک نقص، بلکه بخشی از ساختار حافظه است. هر یادآوری در دل خود نوعی نسیان دارد، هر خاطرهای تنها با انتخاب و حذف شکل میگیرد. ریکور در بخش «فراموشی فرمانبردار: عفو» به سطحی دیگر از مسئله اشاره میکند. او نشان میدهد که فراموشی میتواند بهصورت فعال و سازمانیافته در جامعه اعمال شود. قانون عفو نمونهی بارز آن است: حکمی سیاسی که از شهروندان میخواهد گذشتهای خشونتبار یا مناقشهبرانگیز را فراموش کنند، نه به این دلیل که یادآوریاش ناممکن است، بلکه چون یادآوریاش وحدت یا اقتدار جمعی را تهدید میکند. در چنین وضعیتی، حافظه عمداً خاموش میشود و روایتهای بدیل حذف میگردند تا تنها یک روایت رسمی باقی بماند. با کنار هم گذاشتن این دو تحلیل، چشماندازی چندلایه از فراموشی به دست میآید. از یک سو، در سطح فردی و پدیدارشناختی، فراموشی بخشی جدانشدنی از حافظه است؛ چیزی که یادآوری را ممکن میسازد، زیرا بدون حذف و نسیان، هیچ خاطرهای شکل نمیگیرد. از سوی دیگر، در سطح اجتماعی و سیاسی، فراموشی به ابزار قدرت بدل میشود و میتواند حافظهی جمعی را مهندسی کند. به این معنا، مدرنیته نه تنها با شتاب و انباشت دادهها حافظه را از درون تهی میسازد، بلکه با سازوکارهای نهادی نیز روایتها را خاموش میکند. ریکور این وضعیت را «سیاست فراموشی» مینامد، لحظهای که حافظه و روایت از حوزهی روانشناختی فراتر رفته و مستقیماً به میدان قدرت وارد میشوند.
جهان مدرن نه بر محور تداوم و سکون، بلکه بر اساس شتاب ساخته شده است؛ قطار، تلگراف، موتور، رسانههای جمعی و امروز اینترنت، همگی ریتم زندگی را به جلو هل دادهاند. این شتاب، همانگونه که هارتموت روزا توضیح میدهد، صرفاً تغییر در ریتم نیست، بلکه «شتاب اجتماعی» است؛ یعنی شتابی که بر کار، ارتباطات و سبک زندگی سایه میاندازد. نتیجه آن است که گذشته بیش از پیش «منقضی» به نظر میرسد، گویی هر چیز فقط برای لحظهای کوتاه اعتبار دارد و سپس جای خود را به امر تازهتر میدهد. در چنین شرایطی، حافظه مجال رسوب و تثبیت نمییابد.[4]
شتاب جهان مدرن به نوعی به حافظهزدایی ساختاری میانجامد. در گذشته، خاطرات بهآرامی انباشته و نسل به نسل منتقل میشدند. اما امروز، رخدادها با سرعتی سرسامآور تولید و مصرف میشوند: خبری که امروز تیتر اصلی است، فردا به حاشیه رانده میشود؛ تصویری که امروز در شبکههای اجتماعی همه جا دیده میشود، فردا در میان انبوه دادهها ناپدید خواهد شد. حافظه دیگر نه بستر معنا، بلکه یک بایگانی لحظهای است که مدام پاک و دوباره پر میشود. روایت ذاتاً به مکث و تداوم نیاز دارد. داستان وقتی شکل میگیرد که رخدادها در رشتهای معنادار به هم پیوند داده شوند. اما در جهانی که سرعت تعیینکننده است، این پیوند از هم میگسلد. به جای روایتهای بلند و منسجم، قطعات پراکندهی خبر، توییت، ویدئو یا استوری جایگزین میشوند. این وضعیت فقط فرهنگی یا تکنولوژیک نیست، بلکه سیاسی هم هست. دولتها و قدرتها میدانند در جهانی که شتاب همهچیز را زود کهنه میکند، کنترل روایت آسانتر میشود. کافی است حقیقتی را اندکی به تأخیر انداخت یا با سیلی از دادههای تازه جایگزین کرد؛ خودِ سرعت کار فراموشی را انجام خواهد داد. بنابراین، حافظهزدایی مدرن نه فقط محصول تغییر در ریتم زندگی، بلکه ابزار قدرت است: ابزاری برای حذف روایتهای مخالف و تثبیت روایت رسمی.
وقتی شتاب به همهچیز سرایت میکند، رابطه با دیگری هم از این قاعده مستثنی نیست. بودن با دیگری زمان میخواهد: زمانِ شنیدن، زمانِ مکث، زمانِ پاسخ. اما در زیستجهان مدرن، همانگونه که روزا میگوید، لحظهی حال «کوچک شده است»[5]؛ گذشته زود از دست میرود و آینده بیوقفه هجوم میآورد. در چنین شرایطی، با دیگری بودن هم به تجربهای زودگذر بدل میشود، شبیه یک پیام فوری یا گفتوگویی نیمهتمام در میان انبوه صداها. اما شتاب مدرن، توان تداوم بخشیدن به این روایتها را از ما میگیرد. به جای روایتهای مشترک، قطعاتی پراکنده باقی میماند: دیداری کوتاه، گفتوگویی نصفه، تصویری فوری. به تعبیر دیگر، همانطور که حافظه در عصر شتاب به انباری از دادهها فروکاسته میشود، رابطه هم به مجموعهای از قطعات بیداستان تقلیل مییابد.
هارتموت روزا نشان داده است که شتاب مدرن نهتنها زمان فردی را دگرگون میکند، بلکه رابطهی ما با دیگران را نیز تهی میسازد. هرچه سرعت بیشتر میشود، فرصت «با دیگری بودن» کمتر میشود؛ ارتباطها به قطعاتی زودگذر تقلیل مییابند و رابطهها عمق خود را از دست میدهند.[6] این همان چیزی است که شری تورکل در کتاب ” تنها با هم: چرا از تکنولوژی بیش از انسانها انتظار داریم” از زاویهای دیگر روایت میکند: او توضیح میدهد که تکنولوژیهای ارتباطی، بهویژه تلفن هوشمند و شبکههای اجتماعی، ظاهراً ما را بیش از همیشه به هم متصل کردهاند، اما در واقع نوعی «تنهایی در میان جمع» ساختهاند.[7] ر این وضعیت، ما همیشه در دسترسیم، اما کمتر فرصت میکنیم بهراستی در کنار دیگری باشیم. حافظه و روایت نیز از همینجا آسیب میبینند: چون گذشتهی مشترک وقتی معنا دارد که در زمان و مکانی پایدار با دیگری شکل گرفته باشد؛ و اگر این امکان از میان برود، حافظهی جمعی و روایت مشترک هم رنگ میبازند.
در جهان امروز ما مدام در دسترس هستیم؛ تلفنهای هوشمند، پیامرسانها و شبکههای اجتماعی مرز میان خلوت و ارتباط را از میان بردهاند. هر لحظه میتوانیم به دیگری پیام دهیم یا از او خبری دریافت کنیم. اما تضاد اینجاست: همین دسترسپذیریِ دائمی باعث میشود کیفیت بودن با دیگری کاهش یابد. بودن با دیگری نیازمند زمان ممتد و اشتراک در مکان است، چیزی که امکان شکلگیری تجربهی مشترک را فراهم میکند. وقتی رابطهها به ارتباطهای لحظهای و پراکنده بدل شوند، عمق و استمرارشان تحلیل میرود. شری تورکل بهخوبی نشان داده است که فناوریهای دیجیتال ما را «با هم اما تنها» کردهاند.[8] ما بیشتر و بیشتر به صفحهی گوشی یا مانیتور خیرهایم، اما کمتر کنار یکدیگر مینشینیم. روایتها نیازمند زمان طولانی و پیوستهاند، نیازمند تکرار و بازگویی در جمع. اما ارتباطات لحظهای و پراکنده اجازه نمیدهند این روایتها شکل بگیرند. نتیجه آن است که حافظهی جمعی هم از روایت تهی میشود و به سطحی از دادههای پراکنده فروکاسته میگردد.
حافظه بدون دیگری ناممکن است. من خودم را تنها وقتی به یاد میآورم که دیگری هم آن خاطره را با من به اشتراک گذاشته باشد و آن را تأیید کند. در دنیای شتاب و اتصالِ بیوقفه، این «دیگریِ تأییدکننده» کمکم جای خود را به «دیگریِ گذرا» میدهد: کاربری که پیام میدهد و رد میشود، مخاطبی که عکس میبیند و فراموش میکند. بنابراین، حافظهی جمعی در چنین شرایطی از پشتوانهی انسانی خود تهی میشود و به جای «گذشتهی مشترک»، فقط «گذشتهای ثبتشده» باقی میماند. آنچه باقی میماند وضعیتی تناقضآمیز است: ما بیش از هر زمان دیگری در ارتباطیم، اما کمتر از هر زمان دیگری روایت مشترک داریم. حافظه جمعی و روایت نه از کثرت داده، بلکه از کیفیت بودن با دیگری تغذیه میکنند. وقتی این کیفیت از میان برود، گذشته نیز از دست میرود. حافظه به آرشیو بدل میشود و روایت به سکوت؛ سکوتی پر سر و صدا، در میان بیپایان پیامها، تصاویر و دادههایی که مجال روایت شدن نمییابند.
وقتی با دیگری بودن کمرنگ شود، حافظه نیز زمین حاصلخیز خود را از دست میدهد. خاطرهها همیشه در بستر رابطه تثبیت میشوند؛ اگر روابط پایدار نباشند، حافظه هم شکننده و گذرا خواهد شد. به این معنا، شتاب مدرن و تنهایی حاصل از آن، نه فقط روابط انسانی، بلکه خود حافظه را هم دچار فرسایش میکند. حافظهزدایی از همینجا آغاز میشود: جایی که دیگر گذشتهای مشترک وجود ندارد تا به خاطر آورده شود. در سطح فردی، این حافظهزدایی به شکل تکهتکه شدن زندگی تجربه میشود. هر کس هزاران عکس، پیام و یادداشت دارد، اما هیچیک به روایت منسجم بدل نمیشود. در سطح جمعی، حافظهزدایی به معنای از دست رفتن «داستانهای مشترک» است: جوامعی که بیشتر و بیشتر در لحظه زندگی میکنند و کمتر مجالی برای بازاندیشی گذشته دارند. این وضعیت را میتوان نوعی «گسست تاریخی» دانست؛ گذشته در هیاهوی حال و سرعت آینده گم میشود.
فراموشی ساختاری فقط محصول تکنولوژی نیست، بلکه سیاست هم آن را به کار میگیرد. همانطور که پل ریکور از «فراموشی فرمانبردار» سخن میگوید، قدرتها از همین میل به فراموشی بهره میبرند.¹ وقتی حافظهی جمعی سست شود، میتوان روایتهای رسمی را آسانتر تحمیل کرد. سکوت یا حذف روایتهای بدیل، خود نوعی حافظهزدایی سازمانیافته است: گذشته کنار زده میشود تا حال و آینده بر اساس منطق قدرت بازنویسی شوند.[9] اینجا دوباره با همان پارادوکس مدرن روبهرو میشویم: هرچه بیشتر دادهها را ثبت میکنیم، کمتر چیزی به خاطر آورده میشود. هرچه ارتباطات سریعتر و گستردهتر میشوند، با دیگری بودن و در نتیجه حافظهی مشترک ضعیفتر میشود. حافظهزدایی مدرن یک فقدان خاموش است: فقدان پیوندهایی که گذشته را زنده نگه میدارند. نتیجه آن است که تاریخ به «آرشیو» بدل میشود و روایت به «خبر فوری»؛ گذشته هست، اما از معنا تهی شده است.
فیلم آینه[10] آندری تارکوفسکی را میتوان یکی از جدیترین آثار سینمایی دربارهی حافظه و روایت دانست. اگر بخواهیم آن را در بستر بحث «حافظهزدایی» و «روایتزدایی» بخوانیم. فیلم هیچ داستان خطی مشخصی ندارد. ما با پارههایی از کودکی، صحنههایی از جنگ، رؤیاها و خاطرات خانوادگی روبهروییم. این تکهتکه بودن، همان شیوهی کارکرد حافظه است: حافظه همیشه گزینشی و غیرخطی است. تارکوفسکی آگاهانه در برابر وسوسهی «انسجام مصنوعی» مقاومت میکند. در جهان مدرن که حافظهزدایی و روایتزدایی رو به گسترش است، او به ما یادآوری میکند که حافظه، حتی در پراکندگی، زنده است و باید در همان حالت زیسته شود. خاطرات قهرمان با تجربههای جمعی شوروی (جنگ، ایدئولوژی، فرهنگ) در هم میآمیزند. در عصر حافظهزدایی، این پیوند میان فرد و جمع گسسته میشود.خاطرات فردی در سطح رسانهای مصرف میشوند و حافظه جمعی به نمادهای رسمی فروکاسته میشود. آینه با درهم تنیدن این دو سطح نشان میدهد که حافظه واقعی همیشه در تقاطع شخصی و جمعی ساخته میشود. تارکوفسکی بارها گفته بود که سینما برای او «پیکرتراشی در زمان» است. در آینه، تصاویر شاعرانه باد در گندم زار، آب جاری، چهرهی مادر و… ابزار احضار حافظهاند. فیلم بهجای آنکه روایت خطی بدهد، «فضاهای حافظه» خلق میکند. این تصاویر درست بر ضد حافظهزدایی عمل میکنند. آنها به ما یادآوری میکنند که حافظه فقط ثبت رویداد نیست، بلکه حضور حسی و زیستهی گذشته در اکنون است. در جهانی که روایتها به قطعات خبری و حافظه به آرشیو دیجیتال فروکاسته میشود، آینه نوعی مقاومت هنری است. فیلم به ما نشان میدهد حافظه نه در انباشت دادهها، بلکه در عمق تجربه و بازگشت حسی به گذشته معنا دارد. تارکوفسکی با وفاداری به گسستها و سکوتهای حافظه، روایت را از سرقت شتاب مدرن نجات میدهد.
فیلم آینه نشان میدهد که حافظه، هرچند پارهپاره و پر از سکوت، هنوز زنده است و میتواند در قالب تصویر و حس، گذشته را در اکنون احضار کند. اما جهان مدرن همواره چنین فرصتی به ما نمیدهد. همانطور که پییر نورا توضیح میدهد، حافظهی زنده در عصر مدرن رو به زوال است و جای آن را مکانهای حافظه میگیرند.[11] یعنی وقتی تجربهی زیستهی حافظه از میان میرود، جامعه برای جبران خلأ آن به یادمانها، بناهای تاریخی، موزهها و آیینهای رسمی پناه میبرد. اگر آینه آخرین تلاشی شاعرانه برای حفظ حافظهی زنده باشد، منطق مدرنیته همان حافظه را به شکلهای تثبیتشده و مصنوعی بازتولید میکند. حافظه دیگر در بدنها و روابط جاری نیست، بلکه در سنگ، در موزه و در آرشیو ذخیره میشود.
پییر نورا در مقالهی مشهورش ” بین حافظه و تاریخ[12] ” توضیح میدهد که در جهان مدرن، محیطهای حافظه، یعنی بسترهای زندهای که در آنها حافظه به شکل طبیعی و جمعی منتقل میشد (خانواده، آیینها، سنتها) ــ به تدریج از میان رفتهاند.¹ به جای آنها، «مکانهای حافظه» ساخته شدهاند: بناهای یادبود، موزهها، سالگردها و آرشیوها. این مکانها نه خود حافظه، بلکه جایگزین آن هستند.[13] نورا تأکید میکند مکانهای حافظه وقتی پدید میآیند که حافظهی زنده رو به افول گذاشته باشد. یادمانها نشانهی حضور حافظه نیستند، بلکه نشانهی فقدان آناند. اگر گذشته همچنان در روابط و سنتها زنده بود، نیازی به ساختن بناها و موزهها نبود. بدین ترتیب، مکانهای حافظه خود گواهی بر حافظهزداییاند: ما گذشته را به سنگ و آرشیو میسپاریم چون در زندگی روزمره دیگر مجال حضور ندارد. این تغییر فقط بر حافظه اثر نمیگذارد، بلکه روایت را نیز دگرگون میکند. روایتهای زنده، همان داستانهایی بودند که نسل به نسل در خانواده و جامعه بازگو میشدند. اما در عصر مکانهای حافظه، روایت جای خود را به نمایش رسمی و آیینی میدهد: تاریخ رسمی، مراسم دولتی یا بازنمایی موزهای. این روایتها بیشتر شبیه به «بازنمایی» هستند تا «گفتوگوی زنده». بدین معنا، مکانهای حافظه فرآیند روایتزدایی را هم تشدید میکنند: قصههای مشترک خاموش میشوند و تنها تصویر و نماد باقی میماند. نورا خود به این تناقض اشاره میکند: مکانهای حافظه هم مانع فراموشیاند و هم نشانهی آن. از یک سو، موزهها و یادمانها گذشته را حفظ میکنند؛ از سوی دیگر، همین عمل حفظ، گواهی است بر اینکه حافظهی زنده مرده است. این وضعیت را میتوان وجه فرهنگی همان پارادوکسی دانست که پیشتر دربارهی مدرنیته گفتیم: وفور دادهها همراه با تهیشدن معنا.
در جهان مدرن، حافظه دیگر یک پدیدهی صرفاً درونی یا فرهنگی نیست؛ بیش از هر زمان دیگری به میدان سیاست کشیده میشود. پل ریکور بهروشنی نشان داده است که فراموشی میتواند بهصورت فعال و سازمانیافته اعمال شود؛ نه صرفاً رخدادی منفعل یا بیماری حافظه، بلکه تصمیمی سیاسی برای کنار زدن گذشته. او از «فراموشی فرمانبردار» سخن میگوید، همانجایی که قدرت از ما میخواهد به نام مصالح جمعی سکوت کنیم و خاطرههایی را که ممکن است وحدت یا اقتدار را بر هم بزنند به کناری نهیم.[14] این نوع فراموشی به ما یادآوری میکند که حافظه جمعی نه خودبهخود شکل میگیرد و نه همیشه زنده میماند؛ بلکه میتواند مهندسی و مدیریت شود. اما این مهندسی حافظه در خلأ عمل نمیکند. آنچه زمینهی کارآمدیاش را فراهم میآورد، چیزی است که هارتموت روزا آن را «شتاب اجتماعی» نامیده است.[15] در جهان مدرن، حالِ زمانه بهطور بیسابقهای کوتاه شده است. گذشته خیلی زود کهنه و «منقضی» جلوه میکند و آینده به شکلی پرشتاب بر ما هجوم میآورد. در چنین وضعیتی، حافظه دیگر مجالی برای رسوب و تثبیت ندارد. شتاب خودبهخود حافظهزدایی میآورد: رخدادها مجال روایت شدن پیدا نمیکنند و خاطرهها پیش از آنکه عمق یابند، به حاشیه رانده میشوند. اینجاست که سیاست حافظه بستر مناسبی برای عمل پیدا میکند؛ کافی است حقیقتی اندکی به تعویق انداخته شود یا در میان سیل دادههای تازه مدفون گردد تا فراموشی بهطور طبیعی رخ دهد. شتاب کار سیاست حافظه را آسانتر میکند. رسانههای مدرن نماد عینی این وضعیتاند. گردش بیوقفهی خبرها و تصاویر سبب میشود هیچ رویدادی فرصت تثبیت در حافظه جمعی پیدا نکند. هر رویداد، با همان سرعتی که بر صفحهها ظاهر میشود، در دریای دادهها غرق میشود. روایتها برای تکوین نیازمند زماناند، اما سرعت مدرن این زمان را از میان میبرد. نتیجه این است که روایتهای بدیل و ناهمساز حتی اگر سربرآورند، انسجام نمییابند و بهسرعت خاموش میشوند. به این ترتیب، سیاست حافظه و عنصر شتاب یکدیگر را تکمیل میکنند: اولی روایت را حذف یا دستکاری میکند، دومی آن را در سیل سرعت محو میسازد.
از این منظر، جهان مدرن با یک تناقض بنیادی روبهروست. هرچه بیشتر اسناد و دادهها را ذخیره میکنیم، حافظه زنده کمتر میشود. هرچه بناها، موزهها و آرشیوها انباشتهتر میشوند، تجربهی واقعی گذشته تهیتر میگردد. نورا این وضعیت را بهخوبی در مفهوم «مکانهای حافظه» توضیح داده است: نشانههایی که گذشته را نگه میدارند، اما خود گواهیاند بر اینکه حافظهی زنده دیگر وجود ندارد.[16] به همین معنا، میتوان گفت حافظه در جهان امروز نه از میان رفته، بلکه از کارکرد طبیعیاش خلع شده است؛ بدل به ابزاری برای قدرت و سرعت. حافظهای مهندسیشده و تسریعشده، که دیگر نشانی از عمق، تداوم و زندگی ندارد.
جنگ عراق شاید یکی از روشنترین نمونههای حافظهزدایی در عصر مدرن باشد. در روزهای آغازین حملهی آمریکا و متحدانش، جهان شاهد بمباران بیوقفهی تصاویر و خبرها بود: سقوط بغداد، مجسمهی صدام که پایین کشیده شد، ویدئوهای شبانه از شوک و وحشت ، رسانهها با سرعتی سرسامآور روایتهایی تولید میکردند، اما همین وفور و شتاب، امکان تثبیت حافظه را از بین برد. هر روز تصویری تازه جای تصویر دیروز را میگرفت، و گذشته بهسرعت کهنه و بیاعتبار جلوه میکرد. در همین حال، سیاست حافظه فعالانه عمل میکرد. روایت رسمی آمریکا بر این اساس بنا شد که جنگ برای نابودی «سلاحهای کشتار جمعی» ضروری است. این روایت بارها و بارها تکرار شد، در حالی که هیچ سند معتبری در تأیید آن وجود نداشت. اما عنصر شتاب باعث شد پرسشها و تردیدها مجال تثبیت پیدا نکنند. در هیاهوی تصاویر، دادهها و خبرهای فوری، حافظهی جمعی بهجای آنکه حول روایتهای بدیل شکل بگیرد، در روایت رسمی مدفون شد. وقتی بعدها آشکار شد که سلاحی در کار نبوده است، جهان عملاً توان بازگشت به گذشته و بازسازی حافظه را از دست داده بود. سرعت رویدادها و انباشت خبرهای تازه، گذشته را به حاشیه رانده بود. این همان چیزی است که میتوان «سیاست حافظه در بستر شتاب» نامید: ابتدا با یک روایت رسمی گذشته مهندسی میشود، سپس با شتاب رسانهای، فرصت پرسش و بازاندیشی از میان میرود. حافظه در این میان نه تنها تحریف میشود، بلکه بهطور فعال فراموش میگردد. تناقض مدرن در اینجا بهوضوح دیده میشود. حجم عظیمی از اسناد، فیلمها و گزارشها دربارهی جنگ عراق وجود دارد؛ اما حافظهی زنده و روایتهای بدیل عملاً به حاشیه رانده شدهاند. آنچه باقی مانده، بیشتر به آرشیوی از دادهها میماند تا به خاطرهای جمعی. جنگی که میلیونها زندگی را دگرگون کرد، در حافظهی عمومی جهان به مجموعهای از تصاویر لحظهای و روایتهای متناقض فروکاسته شده است. این همان نقطهای است که سیاست حافظه و عنصر شتاب، دست در دست هم، حافظهزدایی و روایتزدایی را رقم میزنند.
وقتی از حافظه سخن میگوییم، بیدرنگ به مسئلهی قدرت نیز نزدیک میشویم. حافظه هیچگاه خنثی و بیطرف نیست؛ همیشه کسانی هستند که آن را شکل میدهند و کسانی که از آن بیرون رانده میشوند. تاریخ رسمی اغلب همان چیزی است که فاتحان مینویسند. آنان بناها و موزهها را برپا میکنند، آیینها را سامان میدهند و نسخهای از گذشته را تثبیت میکنند که با روایت قدرت سازگار باشد. در چنین فرایندی، شکستخوردگان نه تنها از حال، که از گذشته نیز تبعید میشوند. والتر بنیامین در «تزهایی دربارهی مفهوم تاریخ» این حقیقت را به شکلی گزنده بیان میکند: «هیچ سندی از تمدن وجود ندارد که همزمان سندی از بربریت نباشد.[17] هر نمادی که از پیشرفت و پیروزی سخن میگوید، همزمان ردپای حذف و سرکوب دیگری را در خود دارد. فاتحان قصهی خویش را به مثابهی حافظهی جمعی به یادگار میگذارند، اما مغلوبان به سکوت و فراموشی سپرده میشوند. اینجاست که حافظهزدایی معنای سیاسی عمیقتری مییابد: فراموشی نه فقط به سبب شتاب زندگی مدرن یا وفور دادهها رخ میدهد، بلکه آگاهانه به مثابهی ابزاری برای خاموش کردن صدای شکستخوردگان به کار گرفته میشود. اما همینجا بنیامین راهی دیگر نشان میدهد. او میگوید وظیفهی مورخ انتقادی آن است که تاریخ را از منظر ستمدیدگان بازخوانی کند، نه از دید فاتحان. حافظهی واقعی در همان روایتهای خاموش و نیمهجانشکستخوردگان زنده است: در نامهای که هیچگاه منتشر نشد، در قصهای که در جمع کوچک خانواده گفته شد، در تصاویری که در حاشیهی تاریخ رسمی جا ماندند. این حافظهها گرچه ضعیفاند، اما تنها روزنههاییاند که حقیقت گذشته از خلال آنها میتواند رخ بنماید.
منابع
- ” Confessions“. Translated by Henry Chadwick. Oxford: Oxford University Press, 1991
- Ricoeur, Paul. “Memory, History, Forgetting. “Translated by Kathleen Blamey and David Pellauer. Chicago: University of Chicago Press, 2004
- Rosa, Hartmut.” Social Acceleration: A New Theory of Modernity”. Translated by Jonathan Trejo-Mathys. New York: Columbia University Press, 2013
- Turkle, Sherry. “Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other”. New York: Basic Books,2011.
- Nora, Pierre.” Between Memory and History: Les Lieux de Mémoire“. Translated by Marc Roudebush. Representations, no. 26 (Spring 1989)
- Benjamin, Walter. “Theses on the Philosophy of History”). Edited by Hannah Arendt, translated by Harry Zohn. New York: Schocken Books. 1940
[1] Augustine.” Confessions“. Translated by Henry Chadwick. Oxford: Oxford University Press, 1991
[2] Ricoeur, Paul. “Memory, History, Forgetting. “Translated by Kathleen Blamey and David Pellauer. Chicago: University of Chicago Press, 2004
[3] Ibid
[4] Rosa, Hartmut.” Social Acceleration: A New Theory of Modernity”. Translated by Jonathan Trejo-Mathys. New York: Columbia University Press, 2013
[5] Ibid
[6] Ibid
[7] Turkle, Sherry. “Alone Together: Why We Expect More from Technology and Less from Each Other”. New York: Basic Books,2011.
[8] Ibid
[9] Ricoeur, Paul. “Memory, History, Forgetting. “Translated by Kathleen Blamey and David Pellauer. Chicago: University of Chicago Press, 2004
[10] The Mirror
[11] Nora, Pierre.” Between Memory and History: Les Lieux de Mémoire“. Translated by Marc Roudebush. Representations, no. 26 (Spring 1989)
[12] Between Memory and History
[13] Ibid
[14] Ricoeur, Paul. “Memory, History, Forgetting. “Translated by Kathleen Blamey and David Pellauer. Chicago: University of Chicago Press, 2004
[15] Rosa, Hartmut.” Social Acceleration: A New Theory of Modernity”. Translated by Jonathan Trejo-Mathys. New York: Columbia University Press, 2013
[16] Ibid
[17] Benjamin, Walter. “Theses on the Philosophy of History”). Edited by Hannah Arendt, translated by Harry Zohn. New York: Schocken Books. 1940